با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٨٣ - دوستى دنيا سرآمد همه گناهان!
آنجا را تصرف كرده بودند. ابن زياد فرمان حكومت رى را براى او نوشت؛ و به وى فرمان حركت داد. او رفت و در حمام اعين با مردم اردو زد. چون كار حسين (ع) به آنجا كشيد و حضرت عازم كوفه گرديد، ابن زياد، عمر سعد را فرا خواند و گفت: به سوى حسين حركت كن؛ و پس از آنكه از كار او فراغت يافتيم، تو بر سر كار خويش مىروى.
گفت: خدايت رحمت كند، اگر مىتوانى مرا از اين كار معاف دارى چنين كن! عبيداللَّه گفت: مىتوانم، به شرط آنكه فرمان ما را به ما بازگردانى!
چون اين را گفت، عمر سعد اظهار داشت: امروز را به من فرصت ده تا در كار خويش بنگرم. [١]
عمر بازگشت و با خيرانديشان به مشورت پرداخت. با هر كس مشورت مىكرد وى را از اين كار باز مىداشت. حمزة بن مغيرة بن شعبه، [٢] خواهر زاده عمر سعد، آمد و گفت:
دايى، تو را به خدا سوگند، مبادا به جنگ حسين بروى و عصيان پروردگار كرده، قطع رحم كنى. به خدا سوگند اگر همه دنيا و سلطنت زمين از تو باشد و تو از آن دست بردارى، براى تو بهتر از آن است كه خداى را با خون حسين بن على (ع) ديدار كنى!
[١] عمر سعد آن شب را تا بامداد در انديشه به سر برد! آيا بر جنگ دسته گل رسول خدا (ص) برود؛ در حالى كه قتل او موجب عذاب دايم و خوارى جاودانه مىگردد!؟ يا از آن دست بردارد، كه در آن صورت امارت رى و زندگى پر ناز و نعمت از چنگش مىرود!؟ خانوادهاش مىشنيد كه مىگفت:
آيا سرزمين رى را واگذارم و حال آنكه رى آرزوى من است، يا آنكه گناه قتل حسين را به گردن گيرم؟ در كشتن او آتش است؟ كه چيزى ميان من و آن حايل نگردد، و ملك رى نور چشم من است. (ر. ك: حياة الامام الحسين بن على (ع)، ج ٣، ص ١١٣.)
[٢] حمزة بن شعبه، خواهر زاده عمر سعد بود؛ كه حجاج بن يوسف ثقفى در سال ٧٧ وى را بر همدان گماشت. برادرش مطرف بن مغيره حاكم مداين بود و بر حجاج خروج كرد. حمزه به طور پنهانى به او مال و سلاح كمك داد. حجاج در پى قيس بن سعد عجلى فرستاد، كه در آن زمان سالار نگهبانان حمزة بن مغيره در حكومت وى بر همدان بود، پس او را دستگير كرد و به زندان افكند.