با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٤٠ - ٣ - شهادت احمد بن حسن(ع)
آنگاه چهارده تن از دشمن را كشت. هانى بن شبيب وى را به قتل رساند؛ كه صورتش سياه گرديد.» [١]
در مقاتل الطالبيين آمده است كه او را حرملة بن كاهل اسدى كشت. [٢]
سيد بن طاووس گويد: آنگاه حرملة بن كاهل ملعون او را هدف تير قرار داد و در حالى كه در دامن عمويش، حسين (ع) بود وى را به قتل رساند. [٣]
٣- شهادت احمد بن حسن (ع)
مامقانى گويد: «احمد بن حسن بن اميرالمؤمنين- كه مادرش امّ بشر بنت ابى مسعود انصارى است- با مادر و برادرش، قاسم، و دو خواهرش امّ الحسن و امّ الخير، همراه عمويش حسين (ع) به مكه و سپس به كربلا رفت. او در اين هنگام شانزده سال داشت. پس از نماز ظهر كه جنگ شدت گرفت، رجز خوانان به دشمن حمله كرد و به قولى هشتاد سوار
[١] مناقب آل ابى طالب، ج ٤، ص ١٠٦.
[٢] مقاتل الطالبيين، ص ٩٣؛ المحن، ص ١٣٣. در اين كتاب آمده است: «عبداللَّه بن حسن زيباترين آفريدگان خداوند بود»؛ و در تسلية المجالس (ج ٢، ص ٣٠٥) آمده است: او را هانى بن ثبيت حضرمى كشت.
[٣] اللهوف، ص ١٧٣. در ذوب النضار، ص ١٢٠- ١٢٢ آمده است: «منهال بن عمرو نقل مىكند كه چون آهنگ بازگشت از مكه كردم، نزد امام سجاد رفتم تا با ايشان خداحافظى كنم- بشر بن غالب اسدى نيز با من همراه بود. حضرت فرمود: اى منهال، با حرملة بن كاهل چه كردند؟ گفتم: او در كوفه زنده است. امام (ع) دستانش را به آسمان بلند كرد و گفت: پروردگارا گرماى آهن را به او بچشان، و اين دعا را سه بار تكرار كرد.
منهال گويد: در كوفه نزد مختار رفتم و او را بيرون از خانهاش ديدار كردم. به من گفت: اى منهال آيا در اين حكومت با ما شركت نمىجويى؟ من به اطلاع وى رساندم كه مكه بودهام. آنگاه قدم زنان تا كناس رفت و ايستاد. گويى به چيزى نگاه مىكرد. اندكى نگذشت كه گروهى آمدند و گفتند: امير را مژده باد كه حرمله دستگير شد! سپس او را نزد مختار آوردند. گفت: خدا تو را لعنت كند. خداى را سپاس كه مرا به دستگيرى تو موفق ساخت. قصاب! قصاب! آنگاه قصابى آوردند و مختار دستور داد تا دست و پاهاش را بريد و سپس گفت: آتش! آتش! پس آتش و هيزم آوردند و او را آتش زدند. من در اين هنگام گفتم: سبحان اللَّه! سبحان اللَّه! گفت: تسبيح گفتن خوب است، ولى چرا تسبيح گفتى؟ من دعاى امام زينالعابدين را به اطلاع او رساندم. مختار از مركبش پايين آمد. دو ركعت نماز به جا آورد و سجدهاش را طولانى ساخت. آنگاه سوار شد و رفت. چون به نزديك خانهام رسيد، من از باب احترام از ايشان خواستم كه به خانهام بيايد و غذا بخورد. او گفت: على بن الحسين (ع) به درگاه خداوند دعايى كرد و خداوند آن را به دست من اجابت فرمود؛ و حالا تو مرا به غذا دعوت مىكنى؟ امروز روز شكرگزارى خداوند است. گفتم: خداوند بر توفيقات شما بيفزايد.»