با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٠٢ - داستان ضحاك بن عبدالله مشرقى
شما دعا كنيم و با شما پيمانى ببنديم و اوضاع و احوال مردم را گزارش دهيم؛ و بگوييم كه جملگى آنان بر جنگ با شما همدست شدهاند! ببينيد كه نظرتان چيست.
حسين (ع) گفت: خداوند مرا كفايت مىكند و او نيكو وكيلى است.
گويد: ما را خوش نيامد و به درگاه خداوند برايش دعا كرديم.
فرمود: چه چيز شما را از يارى من باز مىدارد؟
مالك بن نضر گفت: من وامدار و عيالوارم.
من گفتم: من نيز وامدار و عيالوارم، اما اگر ببينم كه كسى نمانده است كه همراه شما بجنگد، تا هنگامى كه براى شما سودمند باشد و از شما دفع خطر كند، به همراه شما مىجنگم.
گويد: حضرت فرمود: «تو آزادى؛ و من نيز با او ماندم.» [١]
از مضمون اين روايت چنين استفاده مىشود كه اين ديدار در راه كربلا [٢] يا در خود كربلا پيش از محاصره صورت گرفته است؛ زيرا مالك بن نضر توانست امام (ع) را ترك كند و اين ممكن نبوده است مگر پيش از محاصره.
سپس مىبينيم كه طبرى با استناد به همين سند از همين ضحاك، جزئيات مهمى را درباره شب و روز عاشورا نقل مىكند كه از آن جمله، احتجاجهاى امام عليه دشمنان، پيش از بروز جنگ است.
سپس طبق همين سند از ضحاك مشرقى نقل مىكند كه چگونه سرانجام از امام (ع) اجازه گرفت كه ايشان را ترك كند و با چه روشى از ميدان گريخت و از مرگ رهايى يافت!
ضحاك گويد: «چون ياران حسين (ع) كشته شدند و او و خاندانش تنها ماندند و جز سويد بن عمرو خثعمى و بشير بن عمرو حضرمى كسى با وى نماند، نزد آن حضرت رفتم و گفتم: اى فرزند رسول خدا، به ياد داريد كه من با شما شرط كردهام تا هنگامى كه رزمندهاى
[١] تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٣١٣.
[٢] شيخ صدوق در كتاب ثواب الاعمال (ص ٢٣٢) مانند چنين ديدارى را در قصر بنى مقاتل نقل كرده است؛ و آن دو مرد مشرقى، در روايت شيخ صدوق، عمروبن قيس مشرقى و پسر عمويش هستند.