با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٩٢ - شهادت عابس بن ابى شبيب شاكرى
گفت: چه مىكنم؟ همراه تو و در ركاب پسر دختر رسول خدا (ع) مىجنگم تا كشته شوم.
گفت: گمان من نيز همين بود. اما نه، نخست نزد ابا عبداللَّه برو تا به تو نيز مانند ديگر يارانش اجازه ميدان دهد، تا من نيز بر شكيبايى خويش نسبت به تو پاداش بخواهم. زيرا در اين ساعت هر كس ديگرى هم با من مىبود كه از تو به من نزديكتر مىبود بسيار شادمان مىشدم كه تقديم كنم و پاداش بخواهم. زيرا امروز روزى است كه در آن هر اندازه مىتوانيم بايد ثواب بر گيريم، كه چون فردا رسد عملى در كار نيست و فقط حساب است!
«... او نيز پيش رفت و بر حسين (ع) سلام كرد و رفت و جنگيد تا كشته شد!» [١]
شيخ مفيد مىنويسد: «پس از او [٢] شوذب، غلام شاكر، پيش آمد و گفت: درود و رحمت و بركات خداوند بر تو باد اى ابا عبداللَّه، خداوند يار و نگهدارت باد. سپس آن قدر جنگيد تا كشته شد- خدايش رحمت كناد.» [٣]
شهادت عابس بن ابى شبيب شاكرى
پس از كشته شدن شوذب، عابس به حضور امام (ع) رسيد و عرض كرد: «اى ابا عبداللَّه به خدا سوگند، بر روى زمين هيچ خويش و بيگانهاى نزد من عزيزتر از شما نيست. اگر چيزى عزيزتر از جان خويش مىداشتم كه مىتوانستم بدان وسيله شما را از ستم و كشته شدن برهانم، به يقين چنين مىكردم. آنگاه گفت: السلام عليك يا ابا عبداللَّه، اينك خداى را گواه مىگيرم كه بر راه تو و پدرت هستم!
آنگاه با وجود ضربتى كه از ناحيه پيشانى خورده بود، [٤] شمشير كشيد و به ميدان رفت.
مردى همدانى به نام ربيع بن تميم كه شاهد آن روز بوده است مىگويد:
[١] تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٣٢٩؛ و ر. ك: مقتل الحسين، خوارزمى، ج ٢، ص ٢٦.
[٢] يعنى حنظله شبامى (ر. ك: الارشاد، ج ٢، ص ١٠٥).
[٣] الارشاد، ج ٢، ص ١٠٥.
[٤] تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٣٢٩؛ و ر. ك: انساب الاشراف، ج ٣، ص ٤٠٤؛ مقتل الحسين، خوارزمى، ج ٢، ص ٢٦- ٢٧.