با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٨٥ - شهادت موقع بن ثمامه اسدى صيداوى
اما خوارزمى [١] و ابن شهر آشوب [٢] همين رجز را براى شخصى ديگر يعنى أنيس بن معقل اصبحى نقل كرده است. شايد وى همان يزيد بن مغفل جعفى باشد؛ خداوند بهتر مىداند.
شهادت موقّع [٣] بن ثمامه اسدى صيداوى
سماوى مىنويسد: «موقّع از جمله كسانى بود كه شبانه به امام (ع) پيوستند. ابو مخنف گويد: [٤] موقّع بر زمين افتاد و خويشاوندانش او را نجات دادند و به كوفه بردند و در آنجا پنهان كردند. وقتى به ابن زياد خبر دادند، كس فرستاد تا او را بكشند. اما گروهى از بنى اسد دربارهاش شفاعت كردند. عبيداللَّه از خونش در گذشت، ولى او را به كُند و زنجير بست و به زاره تبعيد كرد. [٥] او بر اثر جراحاتى كه داشت بيمار بود و در همان جا دست و پا بسته
[١] خوارزمى گويد: پس از او- يعنى پس از جون، غلام ابوذر- انيس بن معقل اصبحى به ميدان رفت ومىگفت: من انيس پسر معقل هستم و در دستم تيغى برّان است.
در ميان گرد و غبار جنگ آن را بر پيشانى دشمن فرود مىآورم تا زنگارش زدوده شود و صيقلى گردد؛ در دفاع از حسين برتر و با فضيلت، فرزند رسول خدا، بهترين فرستادگان. آنگاه آنقدر جنگيد تا كشته شد. خوارزمى، ج ٢، ص ٢٣؛ الفتوح، ج ٥، ص ١٩٨.
[٢] ابن شهر آشوب گويد: سپس- يعنى پس از جوين بن مالك- يزيد بن معقل اصبحى به ميدان رفت و مىگفت:
من انيس و پسر معقل هستم و در دستم شمشيرى برّان است،
كه به وسيله آن در ميدان جنگ از سرها بالا مىروم و از حسين بن على، اين مرد بزرگ و با فضيلت و فرزند رسول خدا، بهترين فرستادگان، دفاع مىكنم.
«آنگاه بيش از بيست تن از سپاه دشمن را كشت.» (مناقب آل ابى طالب، ج ٤، ص ١٠٣).
[٣] در برخى منابع تاريخى مانند تاريخ طبرى (ج ٣، ص ٣٣٥) و الكامل فى التاريخ (ج ٣، ص ٢٩٦) نام وى مرقّع آمده است. ولى سماوى آن را موقّع بر وزن معظّم كه در اصل به معناى گرفتار شده به رنج است ضبط كرده است (ر. ك: ابصار العين، ص ١١٨). زنجانى نيز به نقل از عسقلانى نام او را به همين صورت ذكر كرده است. (تسلية المجالس، ص ١٩٥، شماره ١٥٦)
[٤] اگر نوشتههاى سماوى به نقل از تاريخ طبرى (ج ٣، ص ٣٣٥) باشد، در آنجا چنين آمده است: «جزاينكه مرقع بن ثمامه اسدى تيرهايش را بر روى زمين پخش كرد و دو زانو نشست و با دشمن مىجنگيد. چند تن از خويشاوندانش آمدند و گفتند: تو در امانى، نزد ما بيا، او نيز رفت. هنگامى كه عمر سعد كار آنان را به عبيداللَّه زياد گزارش داد، او را به زاره كوچانيد.»
[٥] زاره جايى است در عمان كه زياد و پسرش هر كس از اهل كوفه و بصره را كه مىخواستند به آنجا تبعيدمىكردند.