با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٤ - ٢ - نظريه غير عربى بودن ريشه نام كربلا
طبرى در حوادث سال دوازدهم گويد: آنگاه خالد بن وليد [١] به سوى قلمرو عياض بن غنم رفت تا مشكل خود را با او حل كند و او را كمك دهد. او راه فلّوجه را پيمود تا آنكه در كربلا فرود آمد؛ كه عاصم بن عمر و سالار پادگان آنجا بود. خالد چند روزى در كربلا ماند و عبداللَّه بن وثيمه از وجود مگس به وى شكايت برد. خالد به او گفت: صبر كن، من مىخواهم اردوگاههايى را كه به فرمان او ساخته شدهاند محل سكونت اعراب قرار دهم تا خطر حمله به مسلمانان از پشت از ميان برود و آنگاه اعراب بدون ترس و واهمه نزد ما آيند. خليفه به ما چنين فرمان داده و اين كار مشقت را از امت برمىدارد. مردى از قبيله اشجع درباره شكايت ابن وثيمه گفت: مركوب خويش را در كربلا و در عين التمر نگهداشتم ... [٢]
تا آخر ابيات.
ياقوت حموى درباره كوفه گويد: ... آنگاه سعد به سوى مدائن نزد يزدگرد رفت. وى خالد بن عرفطه، [٣] هم پيمان بنى زهرة بن كلاب را پيش فرستاد؛ ولى تا آمدن خالد به ساباط مداين، سعد بر او دست نيافت. آنگاه راه مداين در پيش گرفت و چون گذرگاهى نيافت، او را به سوى گذارى نزديك روستاى صيادين (شكارچيان) در پايين مداين راهنمايى كردند.
[١]- در مأخذ خالد است و خالد بن وليد نيست.
[٢] ر. ك: تاريخ الطبرى، ج ٢، ص ٥٧٤.
[٣] خالد بن عرفطه از فرماندهان سپاه عمر سعد در جنگ با امام حسين (ع) بود. در كتاب بصائر الدرجات بهسندى از سويد بن غفله آمده است: من نزد اميرالمؤمنين (ع) بودم كه مردى آمد و گفت: اى اميرمؤمنان، من از وادى القرى نزدتان آمدهام؛ خالد بن عرفطه مرد. حضرت فرمود: او نمرده است. مرد سخن خويش را تكرار كرد. حضرت فرمود: نمرده است. به آن كه جانم به دست او است او (خالد) نمىميرد. مرد براى بار سوم سخن خويش را تكرار كرد و گفت: سبحان اللَّه، من به شما از مرگ او خبر مىدهم و شما مىگويى كه نمرده است؟! آنگاه على (ع) به او فرمود: سوگند به آن كه جانم به دست اوست خالد نمرده است و نخواهد مرد تا آنكه سپاه گمراهى را كه پرچمش به دست حبيب بن جمّاز خواهد بود رهبرى كند! گويد: حبيب اين سخن را شنيد و نزد اميرالمؤمنين آمد و گفت: شما را درباره خود سوگند مىدهم، من از شيعيان شما هستم، گفتهايد من كارى را انجام مىدهم، من هرگز دست به چنين كار زشتى نمىزنم. على (ع) فرمود: اگر حبيب بن جمّاز باشى آن پرچم را حمل خواهى كرد. حبيب رو برگرداند و گفت: اگر حبيب بن جمّاز باشم آن را حمل خواهم كرد.
ابو حمزه گويد: به خدا سوگند او نمرد تا آنكه عمر سعد سپاه را به سوى حسين بن على (ع) گسيل داشت و خالد بن عرفطه را فرمانده پيش قراولان آن قرارداد؛ و حبيب پرچمدارش بود! ر. ك: بحار الانوار، ج ٤٤، ص ٢٥٩- ٢٦٠، باب ٣١، حديث شماره ١١.