با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٧٤ - ٣٧ - عبدالله بن عمير كلبى
گفت: به خدا سوگند من خيلى مشتاق جنگ با مشركان بودم، و اميدوارم ثواب پيكار با اينان كه قصد جنگ با پسر دختر پيامبرشان را دارند، از ثواب جنگ با مشركان كمتر نباشد.
وى نزد همسرش رفت و موضوع را به او گزارش داد و او را از قصد خويش آگاه ساخت.
زن گفت: خداوند تو را به راهى نيكو هدايت فرمود، چنين كن و مرا نيز با خود ببر؛ او شبانه همراه همسرش بيرون رفت و به امام حسين (ع) پيوست و با او ماند.
پس از آنكه عمر سعد نزديك شد و تيراندازى كرد و لشكريانش نيز تيراندازى كردند، يسار، غلام زياد، و سالم، غلام عبيداللَّه، بيرون آمدند و گفتند: چه كسى مبارزه مىكند؟ ما مرد ميدان مىخواهيم.
حبيب و برير از جا جستند، ولى امام (ع) به آنان فرمود: بنشينيد؛ آنگاه عبداللَّه بن عمير برخاست و گفت: اى ابا عبداللَّه، خداى شما را رحمت كناد، اجازه دهيد من به جنگ آن دو بروم! امام حسين (ع) او را مردى گندمگون، بلند قامت با بازوانى محكم و چهار شانه ديد و فرمود: او را كشنده هماوردان مىپندارم؛ اگر مىخواهى برو.
عبداللَّه سوى آنها رفت، پرسيدند: كيستى؟ چون نسب خويش را باز گفت، گفتند: تو را نمىشناسيم. زهير بن قين، حبيب يا برير بايد به جنگ ما بيايند. يسار در جلوى سالم آماده نبرد بود. عبداللَّه گفت: اى روسپى زاده! هماوردى يك تن را خوش ندارى؛ هر كس در مقابل تو قرار گيرد از تو بهتر است. آنگاه حمله كرد و او را با شمشير چنان زد كه كشته شد.
در آن حال كه سرگرم زدن وى با شمشير بود. سالم بر او حمله كرد. يارانش فرياد زدند:
«برده حمله كرد». اما او اعتنا نكرد تا نزديك شد و پيشدستى كرد و ضربتى زد. مرد كلبى دست چپش را جلو برد و انگشتانش بر زمين افتاد آنگاه بار ديگر حمله كرد و او را كشت.
عبداللَّه كه همه را كشته بود، سوى امام حسين (ع) آمد و اين رجز را مىخواند:
اگر مرا نمىشناسيد من فرزند كلبم
و نسب و تيره از عُلَيم دارم
مردىام شجاع و غيرتمند