با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٣ - بازديد امام از تپهها و بلندىها
پرداخت. نافع بن هلال به دنبال حضرت رفت؛ و چون امام (ع) دليل بيرون آمدنش را پرسيد گفت: از رفتن شما به سوى اردوگاه اين سركش بيمناك شدم!
امام حسين (ع) فرمود: من براى بازديد تپهها و بلندىها بيرون آمدهام مبادا در روزى كه شما و آنان به يكديگر حمله مىكنيد كمينگاه هجوم اسبان باشد!
سپس در حالى كه دست نافع را گرفته بود بازگشت؛ و فرمود: به خدا سوگند، وعده تخلفناپذير فرا رسيده است!
آنگاه فرمود: آيا نمىخواهى در اين دل شب از ميان اين دو كوه بروى و جان خويش را نجات دهى؟
نافع بر پاهاى حضرت افتاد و آنها را مىبوسيد و مىگفت: مادرم به عزايم بنشيند. هزاران شمشير و اسب دارم به خدايى كه به وسيله تو بر من منت نهاد سوگند، از تو جدا نگردم تا آنكه به سبب جنگ و گريزم از پاى در آيند!
سپس امام حسين (ع) درون چادر زينب رفت و نافع بيرون در انتظار ماند. او شنيد كه زينب مىگويد: آيا از نيت يارانت خبردار شدهاى؟ من بيم آن دارم كه در هنگام حمله تو را تسليم كنند!
حضرت فرمود: به خدا سوگند آنان را آزمودم و در آنها چيزى جز ثبات و پايمردى نديدم.
آنان با مرگ چنان مأنوساند كه كودك با پستان مادرش.
نافع گفت: چون اين را از او شنيدم گريستم و نزديك حبيب بن مظاهر آمدم و آنچه را از امام (ع) و خواهرش زينب شنيده بودم باز گفتم.
حبيب گفت: به خدا سوگند، اگر انتظار فرمانش نبود، همين امشب به سوى دشمن مىشتافتم!
گفتم: من در پى آن حضرت نزد خواهرش رفتم و گمان دارم كه ديگر زنان نيز چون وى اندوهگين باشند! آيا مىخواهى يارانت را گرد آورى و در برابر آنان بگويى كه دلهايشان را آرام سازد!
آنگاه حبيب برخاست و فرياد زد: اى مردان غيرتمند و اى شيران ميدان كارزار!