با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤١ - اى روزگار! اف بر دوستى تو
نتوانست خوددارى كند. از جا برخاست و در حالى كه جامهاش روى زمين كشيده مىشد با سر برهنه نزد پدرم رفت و گفت: واثكلاه (اى عزا و مصيبت من) اى كاش مرگ من رسيده بود و زنده نبودم! امروز مادرم فاطمه، پدرم على و برادرم حسن كشته شدند.
اى باز مانده گذشتگان و اى پناه بازماندگان!
حسين (ع) به او نگريست و فرمود: خواهرم، مبادا شيطان بردبارى تو را بربايد؛ و چشمانش پر از اشك شد و فرمود: اگر قطا [١] را مىگذاردند مىخوابيد.
زينب گفت: اى واى من! آيا به ناچار تن به مرگ دادهاى؟ اين بيشتر دلم را ريش مىكند و بر من سختتر است! آنگاه سيلى به صورت زد و دست به گريبان برد و آن را پاره كرد و بى هوش افتاد! امام حسين (ع) بر بالين او رفت و آب به صورتش زد و فرمود: خواهرم آرام باش! پرهيزكارى پيشه كن و با شكيبايى الهى شكيبا باش. بدان كه اهل زمين همه مىميرند و اهل آسمان باقى نمىمانند و همه چيز هلاكت يابد مگر خداوندى كه آفريدگان را به قدرت خويش آفريد. همو كه مردم را بر مىانگيزد و باز مىگرداند. او يكتا و يگانه است. جدم از من بهتر بود. پدرم از من بهتر بود. مادرم از من بهتر بود؛ و برادرم از من بهتر بود و رسول خدا (ص) اسوه من و همه مسلمانان بود! (كنايه از اين كه آنها با اين كه از من بهتر بودند همگى رفتند و من نيز بايد بروم.)
حضرت با اين گونه سخنان او را دلدارى داد و فرمود: خواهرم، من ترا سوگند مىدهم به اين سوگند رفتار كن. چون كشته شدم برايم گريبان چاك مزن، چهره مخراش و براى خود واى و هلاكت مخواه!
[امام سجاد (ع) چنين ادامه مىدهد:] سپس آمد و او را كنار نشاند آنگاه نزد اصحاب رفت و از آنان خواست كه چادرهايشان را به هم نزديك و طنابها را در هم داخل كنند؛ و ميان چادرها باشند و با دشمن از يك سو رو به رو گردند به طورى كه چادرها پشت سر و در راست و چپشان واقع باشد و جز سويى كه دشمن از آنجا مىآيد همه طرف بسته باشد.
[١] مرغى است كه به فارسى آن را سنگخوار گويند كه آواز كردن قطا در بيابان مسافران را دليل باشد كه در آنجا آب است (دهخدا).