با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١١٨ - امان نامه ابن زياد براى عباس و برادرانش
چنين كنم! اگر تو فرمان ما را درباره او بردى به تو پاداش شنوايى فرمانبردار خواهم داد و اگر نپذيرفتى، از كار ما و سپاه ما كنار برو و سپاه را به شمر بن ذى الجوشن بسپار، چرا كه ما خود به او حكم فرماندهى دادهايم! «والسلام!». [١]
امان نامه ابن زياد براى عباس و برادرانش
طبرى به نقل از ابو مخنف از حارث بن حصيره از عبدالّه بن شريك عامرى گويد:
چون شمر بن ذى الجوشن نامه را گرفت او و عبداللَّه بن ابى المحل- كه عمهاش ام البنين دختر حزام و همسر على بن ابى طالب بود و عباس، عبداللَّه، جعفر و عثمان را برايش به دنيا آورد- برخاستند. آنگاه عبداللَّه بن ابى المحل بن حزام گفت: خداوند كار امير را اصلاح گرداند! خواهر زادگان ما با حسين هستند، اگر صلاح مىدانيد برايشان نامهاى بنويسيد! گفت: بله، به خاطر شما مىنويسم، سپس به كاتب خويش فرمان داد تا اماننامه را نوشت. سپس عبداللَّه بن ابى المحل آن را به دست غلام خويش به نام كزمان فرستاد.
چون كزمان نزدشان رفت آنان را صدا زد و گفت: اين امان نامه را دايىتان فرستاده است.
[١] تاريخ الطبرى، ج ٤، ص ٣١٤، و ر. ك: الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ٢٨٤، الارشاد، ص ٢٥٦؛ انساب الاشراف، ج ٣، ص ٣٩١؛ و در اين كتاب آمده است: «... و اگر حسين را كشتى بر سينه و پشت او اسب بتاز چرا كه من اين را نذر كرده، با خود پيمان بستهام ... سپاه را به شمر بسپار تا به كار مردم برسد؛ چرا كه ما خود اين فرمان را به او دادهايم! والسلام؛ الاخبار الطوال، ص ٢٥٥؛ اندكى تفاوت؛ الفتوح، ج ٥، ص ١٦٦، با تفاوت، و در آن آمده است: اى پسر سعد! اين سستى و اهمال براى چيست!؟ ... اگر نپذيرفت از ما و سپاه ما برو و كار را به شمر بن ذى الجوشن بسپار، زيرا او در كار از تو انديشمندتر است و ارادهاى نيرومندتر دارد! والسلام. در مقتل الحسين خوارزمى، ج ١، ص ٣٤٨ نيز به نقل از الفتوح آمده است: و ديگرانى گفتهاند: عبيداللَّه زياد حويزة بن يزيد تميمى را فرا خواند و گفت: هنگامى كه نامهام را به عمر بن سعد رساندى اگر همان لحظه اقدام به جنگ با حسين كرد كه چه بهتر؛ و اگر نكرد او را دستگير و در بند كن! و شهر بن حوشب را به اميرى مردم برگزين. نامه رسيد و در آن چنين آمده بود: اى پسر سعد من تو را نفرستادهام كه شبانگاهان با حسين همنشين بشوى. چون نامهام به تو رسيد، به حسين اختيار ده كه يا نزد من بيايد؛ يا با او بجنگى. عمر سعد همان دم برخاست و حسين را از اين كار آگاه ساخت. حسين (ع) گفت: تا فردا به من مهلت بده ... سپس عمر سعد به پيك گفت: نزد امير گواهى ده كه من فرمان او را اطاعت كردهام!»