پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٨٤ - بخش چهارم
ترجمه
(آرى) شدائد و سكرات مرگ، و حسرت از دست دادن (همه چيز) بر آنها هجوم آورده، و به خاطر آن، اعضاى پيكرشان سست مىشود و در برابر آن، رنگ خود را مىبازند؛ سپس مرگ تدريجا در آنها نفوذ مىكند و بين آنها و زبانشان جدايى مىافكند، در حالى كه ميان خانواده خود قرار دارد و با چشم خود به آنها نگاه مىكند، با گوش سخنانشان را مىشنود، عقلش سالم و فكرش برجا است. (در اين هنگام، از خواب غفلت بيدار مىشود:) فكر مىكند كه عمرش را براى چه چيزهايى بر باد داده و روزگارش را در چه راهى سپرى نموده است. به ياد ثروتهايى مىافتد كه گردآورى كرده؛ در جمع آن چشم بر هم گذارده و از حلال و حرام و مشكوك (هر چه به دستش آمده) در اختيار گرفته است، گناه جمع آورى آن، بر دامانش نشسته، و هنگام جدايى از آن رسيده است! (آرى!) اين اموال براى بازماندگان او به جاى مىماند و از آن بهره مىگيرند و متنعّم مىشوند! لذّت و آسايش آن براى ديگران است و سنگينى گناهانش بر دوش او! و او گروگان اين اموال است. اين در حالى است كه به خاطر امورى كه به هنگام مرگ براى او روشن شده، دست خود را از پشيمانى مىگزد (و انگشت ندامت به دندان مىگيرد!) نسبت به آنچه در تمام عمر به آن علاقه داشت، بىاعتنا مىشود و آرزو مىكند اى كاش اين اموال به دست آن كس مىرسيد كه در گذشته به ثروت او غبطه مىخورد و بر آن حسد مىورزيد، (تا وبال جانش نگردد).
سپس مرگ همچنان در وجود او پيشروى مىكند، تا آنجا كه گوشش همچون زبانش از كار مىافتد؛ به طورى كه در ميان خانوادهاش نه زبان سخن گفتن دارد و نه گوش براى شنيدن. پيوسته به صورت آنها نگاه مىكند، حركات زبانشان را مىبيند، ولى صداى آنان را نمىشنود.