پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٩٧ - نكته انتقام عجيب عبّاسيان از امويان!
بنى اميّه پس از بيرون آمدن از نزد سفّاح به مشورت پرداختند. بعضى گفتند:
بهتر آن است كه فرار كنيم؛ ولى گروه بيشترى نظر دادند كه خليفه وعده نيكى به ما داده و «سديف» كوچكتر از آن است كه بتواند نظر خليفه را برگرداند.
فردا همه نزد «سفّاح» آمدند؛ او دستور پذيرايى از بنىاميّه را داد؛ ناگهان «سديف» شاعر وارد شد و رو به سفّاح كرد و گفت:
«پدرم فدايت باد! تو انتقام گيرنده خونهايى؛ تو كشنده اشرارى». سپس اشعار بسيار مهيّجى خواند كه از ظلم و بيدادگرى بنى اميّه مخصوصا از ظلم آنها بر شهيدان كربلا سخن مىگفت. «سفّاح» ظاهرا برآشفت و به «سديف» گفت: تو در نظر من احترام دارى؛ ولى بر گرد و ديگر از اين سخنان مگو و گذشته را فراموش كن.
بنى اميّه از كاخ «سفّاح» بيرون آمدند و به شور پرداختند؛ گفتند: بايد از خليفه بخواهيم «سديف» را اعدام كند و گرنه سخنان تحريك آميز او ما را گرفتار خواهد كرد.
«سفّاح» شب هنگام «سديف» را احضار كرد و گفت: واى بر تو چرا اين قدر عجله مىكنى؟! «سديف» گفت: «پيمانه صبر من لبريز شده و پيش از اين طاقت تحمل ندارم. چرا از آنها انتقام نمىگيرى؟» سپس بلند بلند گريه كرد و اشعارى در مظالم بنى اميّه بر بنى هاشم خواند كه سفّاح را تكان داد و به شدّت گريست. «سديف» نيز آن قدر گريه كرد كه از هوش رفت؛ هنگامى كه به هوش آمد «سفّاح» به او گفت روز آنها فرا رسيده و به مقصودت خواهى رسيد! برو امشب را آرام بخواب و فردا بيا. امّا «سديف» آن شب به خواب نرفت و پيوسته با خدا مناجات مىكرد و از او مىخواست سفّاح به وعدهاش وفا كند.
«سفّاح» روز بعد براى اغفال بنى اميّه دستور داد، منادى ندا كند كه امروز روز عطا و جايزه است. مردم به طرف قصر هجوم آوردند و درهم و دينارهايى در ميان آنها