پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٩٨ - نكته انتقام عجيب عبّاسيان از امويان!
پخش شد. سفّاح چهار صد نفر از غلامان نيرومند خود را مسلّح ساخت و دستور داد هنگامى كه من عمامه را از سر برداشتم، همه حاضران را به قتل برسانيد.
سفّاح در جاى خود قرار گرفت و رو به بنى اميّه كرد و گفت: امروز روز عطا و جايزه است؛ از چه كسى شروع كنم؟ آنها براى خوشايند سفّاح گفتند: از بنى هاشم شروع كن! يكى از غلامان كه با او تبانى شده بود گفت: «حمزة بن عبد المطلب» بيايد و عطاى خود را بگيرد.
سديف كه در آنجا حاضر بود گفت: حمزه نيست. سفّاح گفت: چرا؟ گفت زنى از بنى اميّه به نام هند، وحشى را واداشت تا او را به قتل برساند؛ سپس جگر او را بيرون آورد و زير دندان گرفت.
سفّاح گفت: عجب! من خبر نداشتم، ديگرى را صدا بزن.
غلام صدا زد: «مسلم بن عقيل» بيايد و عطاى خود را بگيرد.
خبرى نشد؛ سفّاح پرسيد: چه شده؟ سديف در جواب گفت: «عبيد اللّه بن زياد» او را گردن زد و طناب به پاى او بست و در بازارهاى كوفه گردانيد.
سفّاح گفت: عجب! نمىدانستم، ديگرى را طلب كنيد و غلام همچنان ادامه داد و يك يك را صدا زد، تا به امام حسين عليه السّلام و ابو الفضل العبّاس و زيد بن على و ابراهيم بن محمّد رسيد و بنى اميّه هنگامى كه اين صحنه را ديدند و اين سخنان را شنيدند، به مرگ خود يقين پيدا كردند و در اينجا بود كه آثار خشم و غضب در چهره سفّاح كاملا نمايان شد و با چشمش به سديف اشاره كرد و «سديف» اشعارى انشاء كرد كه از جمله دو بيت زير است:
|
حسبت أميّة أن سترضى هاشم |
عنها، و يذهب زيدها و حسينها |
|
|
كذبت و حقّ محمّد و وصيّه |
حقّا ستبصر ما يسييء ظنونها |