مجموعه مقالات كنگره شيخ ابوالفتوح رازي - جمعي از فضلا و نويسندگان - الصفحة ٢٨٤
واحد. [١] قال: أتعقل لا عقلت؟ قال: أى و اللّه و أفيد. [٢] خالد گفت: و اللّه ما رأيت اليوم [٣] اسئله عن الشى ء و ينحو فى غيره. قال: ما أجبتك الا عما سئلت فسل عما بدا لك. قال: أعرب أم نبيط [٤] ؟ قال: عرب استنبطنا و نبيط استعربنا. قال: فحرب أنتم أم سلم. قال: بل سلم؛ گفت: حرب نه ايم؛ سلميم. گفت: اين حصنها چرا كرده اى؟ گفت: براى سفيهى اگر به ما رسد تا حليمى بيايد كه او را زجر كند. گفت: تو را چند سال است؟ گفت: سيصد و پنجاه. گفت: چه ديدى در اين عمر كه تو را دادند؟ گفت: ادركت سفن البحر ترفع الينا من هذا الجرف؛ گفت: كشتيها ديدم از اينجا با كناره مى آوردند، و اشاره به باديه كرد؛ يعنى دريا بود، و ديدم كه زنان اهل حيره بيرون آمدندى؛ زنبيل بر سر گرفته، بيشتر از يك نان برنگرفتندى به زاد تا شام شدندى. ثم أصبحت خرابا يبابا و ذلك دأب اللّه فى بلاده و عباده؛ اكنون چنين خراب و يباب شد، و اين عادت خداست در شهرها و بندگان. و چيزى در دست داشت و به دست مى گردانيد. خالد بن وليد گفت: چيست اينكه به دست مى گردانى؟ گفت: سَمُّ ساعه؛ زهر يك ساعت است. گفت: چه كنى آن را؟ گفت: اگر به نزديك تو چيزى نباشد كه موافق باشد مرا و اهل مرا، بخورم و خويشتن باز رهانم كه از عمر به جز اندك نمانده. خالد گفت: مرا ده. و آن زهر از او بستد و گفت: بسم اللّه رب الارض و السماء الذى لا يضر مع اسمه شى ء فى الارض و لا فى السماء بسم اللّه خالق الاشياء؛ گفت: به نام خداوند آسمان و زمين كه با نام او هيچ چيز گزند نكند. آن گه زهر در دهان نهاد و بخاييد و فرو برد. يك ساعت غشى در او درآمد و سر مى جنبانيد. آن گاه عرق
[١] دو سؤال اول از قبيله و نژاد او است، و سؤال سيم و چهارم از اينكه بنا بر صلح و تسليم دارى يا جنگ، و در سؤال پنجم: ابن كم أنت؛ يعنى چند ساله اى. روح الجنان، ج ١، ص ٢٤.[٢] اُقيّد. روض الجنان، ج ١، ص ٤٢.[٣] كاليوم. همان، ص ٤٢.[٤] همان سؤالات اول است به عبارتى روشن تر كه آن را منحرف نتواند كرد. همان، ص ٢٤.