مجموعه مقالات كنگره شيخ ابوالفتوح رازي - جمعي از فضلا و نويسندگان - الصفحة ١٥١
آيت در جهودان است، بعينه صفت اهل روزگار ماست» (٥/٣٠). ـ «او را برادرى بود پيش از اين، او نيز دزدى كرد. يوسف را گفتند و او را خواستند و اين آن مثل است كه گويند: عذره شر من جرمه؛ عذرش از گناه بتر است » (١/١٢٣). ـ «حسن گفت: آن گه كه برنا بودى و برنا جاهل بود لقوله عليه السلام: الشباب شعبة من الجنون ؛ برناى شاخى ديوانگى است» (١١/١٤٥). ـ «در مثل هست كه: آخر الداء الكى و روايت ديگر: آخر الدواء الكى؛ آخر درد داغ باشد ؛ يعنى آخر درد بدان انجامد كه لابد داغ بايد نهادن» (٩/٢٣٢). ـ «عبداللّه عباس گفت: ضرب تازيانه خواست و اين آن مثل ساير است كه گفته اند: رمتنى بدايها و انسلت و دگر مثل كه گفته اند: خذا اللص من قبل أن يأخذك، و ما گوييم: دزدباش و مرد باش » (١١/٥٦). ـ «و همچنين آن كس كه فعلى كند كه از او مقصودى حاصل نبود او را، گويند: ما فعلت شيئاً و لا قطعت شعره ؛ چيزى نكردى و مويى نبريدى ، و آنچه مانند اين بود» (١٠/٣٣٥). ـ «خرمن به هر باد كه جست افشاندم» (١٩/٤٢٥). ـ «سر همه سرمايه ها تن و جان باشد» (٨/١٣٤). ـ «اول بيازماى، پس آن گه مدح كن» (١/٢٧٤). ـ «غيبت از زنا سخت تر است» (١٨/٣٩). ـ «هر كه خاموش بود، سلامت ياود» (١٥/٢٠). «شهرى به دوامير زود گردد بيران» (١٦/٣٢١). ـ «قوم دين و دنيا به دو چيز است: به قلم و شمشير، و قلم زبردست شمشير بود» (١٩/٣٤٣). «دست از سر و ريش من بدار كه من در اين كار بى جرمم» (١٣/١٧٩).