مجموعه مقالات كنگره شيخ ابوالفتوح رازي - جمعي از فضلا و نويسندگان - الصفحة ٢٥٩
شود و رنگ زرد گيرد، آن گاه كه چشم بيمار است. (صحاح، به نقل از لغت نامه) پيخه يا پيخال ـ دو صورت ديگر از واژه پيخ ـ نيز مترادف با آژيخ است. اصل واژه پيخال، به معنى فضله مرغ و مگس و.... است.اين كلمه اسمى است مشتق از «پيخ» و وند «ال». شادروان دهخدا انتقادى بر اين معنى دارد و آژيخ را واژه اى غير فارسى و برساخته مى داند. وى در ذيل اين واژه آورده است: ظاهراً چنين كلمه اى در فارسى نيست و از اشتباه در قرائت بيت عمّاره (مروزى) پديد آمده است. شعر عماره (مروزى) در فرهنگ اسدى «همواره پر از پيخ است آن چشم فژاگن...» ضبط شده است و براى «پيخ» مثال آمده و حق نيز همان است؛ چه، پيخال نيز به همين معنى يا منسوب به پيخ در لغت فارسى هست. اين بيت منسوب به «طيان» نيز، كه براى شاهد معنى «آژيخ» آمده، مصنوع و مجعول شمرده شده است: { شده گه دماغ از بخار دهانرخش زير آژيخ چشمش نهان } (فرهنگ شعورى، به نقل از لغت نامه، ذيل آژيخ) ابوالفتوح رازى اين واژه «ازگ» را در معنى شاخه تر و كوچك و نازك، كه بر روى شاخه هاى بزرگ تر مى رويد، به كار برده است: «بر هر شاخ، هزارهزار ازگ است و بر هر ازگى، هزار هزار برگ» (١٢/١٤٧؛ نيز بنگريد به: ١٨/١٧٣ ـ ١٧٢). بر قياس واژه برگ، كه در عبارت موزون بالا با ازگ، سجع شده است، تلفّظ درست اين واژه، برابر با پهلوى آن «azg» است. اَنكُلَنك: اين واژه با اين املا در فرهنگ هاى موجود به دست نيامد. بى ترديد، صورت انكلنك و يا انگلنك، ريختى ديگر از واژه اَنگُلَك و اَنگُلَه است. اين كلمه به اشكال ديگرى چون: انگل، انگله، انگول، انگوله، انگيل، انگيله، انگل به كار رفته است.