مجموعه مقالات كنگره شيخ ابوالفتوح رازي - جمعي از فضلا و نويسندگان - الصفحة ٢٦٩
دوم: خونى كه ازاله قليل كثيرش واجب نيست از جامه و اندام، و آن چون كيك است و سراشك و مانند آن» (٢/٢٩٧ نيز ٩/٢٨٩، ٦/٢٣٦ و ٤/٧ و ٤/٣٩٩ براى ضبط «سرشك» ـ ٨/١١٣). كرباسو: چلپاسه، سام ابرص، مارمولك، وزغه، حرباء، مارپلاس. (لغت نامه دهخدا). اين واژه به ريختهاى ديگرى نيز املا شده است: كرپاس، كرباشو، كرپاشو، كرپاسو، كربشه، كربسه، كرباسك، كرباسه، كربسو، كرپاسه، كرپاشه، كربايس، كربس، كربش، و كرفش. در پهلوى «كرپا» (karpa)و «كرپاسو» (karpasu)آمده است: «و معنى آن است كه انتصب الحرباء على العود؛ چه كرپاسه بر چوب بايستد نه چوب بر او» (٢/٢٩٠؛ نيز ١/١٥٧؛ ٩/٢٨٩). نژهان: اين ضبط در فرهنگها نيامده است. [١] احتمالاً تصحيحى روى داده باشد و «بژهان» درست باشد. بژهان يا پژهان و پزهان را در فرهنگها به معنى: غبطه، ميل شديد، آرزو، خواهش دل، آرزوى نيكيهاى ديگران بى بريده شدن از او آورده اند. اين احتمال نيز وجود دارد كه صورتى مصحف از بِزمان يا پِژمان / پَژمان به معنى غم و اندوه و افسردگى باشد. براى ضبط «بژهان» بنگريد به: روض الجنان ٧/٣٠٠ و ٢/٢٧٩ و ٢٨٠. هوسپاس: اين تركيب سره و زيبا هم در فرهنگها ضبط نشده بود. در پهلوى «huspas» و «huspas» (فرهنگ فارسى به پهلوى) و در واژه نامه مينوى خرد «huspas» آمده است. اين نام واژه مركب (صفت جايگزين اسم يا موصوف) از دو جزء «هو» (hu/hu)و «سپاس» (spas)به معنى نيكو سپاسگزارنده و يا شاكر قدردان و
[١] علامه دهخدا «پيخ» و «پيخال» ره به معنى مطلق چرك و شوخ دانسته است، نه رمص. بنگريد به توضيحات ايشان در لغت نامه، ذيل آژيخ.[٢] گفتنى است كه واژه «ويچار» (vicar)در اسم مصدر (اسم مشتق) «ويچارشن» به چشم مى خورد. ويچارشن نام يكى از سه دوره «سال اسطوره اى» درگاه شمارى ايرانيان باستان است. اين دوره ها عبارت اند از: ١. بند هشن(bundahisn)، آفرينش نخستين، ٢. گوميچشن(gumicisn)، آميزش؛ ٣. ويچارشن، (vicarisn)جدايى. ويچاشن، شيوه جدايى و سره گشتن و بيژه شدن است. در اين زمان است كه هستى از وجود بدى و ظلمت و اهريمنان پاك خواهد شد. براى توضيحات بيشتر در اين باره ر. ك: در پيرامون شاهنامه. ص ٤٩؛ يا؛ از گونه اى ديگر، ص ٢.[٣] در اينجا نيز واج «و» در «وهر» (vahr) قابل تبديل به واج «ب» در «بهر» (bahr)است؛ چنان كه «وهرومنديه» يا «وهرومندى» (vahromandih) پهلوى يا بهرومندى فارسى درى يكى است.[٤] در كردى جوجه اى را كه بزرگ شده و به مرحله تخم گذارى رسيده باشد، «وارك» مى گويند. تناسب معنايى اين واژگان در اين است كه «برخ» به معنى بخش و سهم و بهره است و برخ (بره) سهمى است كه گوسفند در ازاى مراقبت چوپان يا خداوند گوسفند به او مى بخشد و يا آنكه برخ (بره) بهره اى است براى خدايان (و يا خداى يكتا) كه بايد برخى شود. در نواحى كردنشين هنوز هم وقتى از جانب چوپان ده، خبر زادن بره اى را به خداوند گوسفند مى برند، در پاسخ مى شنوند: «خُوابَشِد بِيا» (خداوند به تو هم ببخشد و بخش تو را هم بدهد). براين اساس مى توان استنباط كرد كه برخ (بره) و بخش خداست براى صاحب گوسفند.ظاهراً «بخته» (Baxta) به معنى گوسفند سه يا چهار ساله بخت و بخش و برخ در پيوند باشد. براى كاربرد واژه بخته ر.ك: قصص قرآن مجيد ص ٤٤.[٥] احتمال آن مى رود كه «دو برخ» به معنى دو دانگ از شش دانگ، يعنى دو ششم باشد كه برابر باسيك (يك سوم) يا ثلث خواهد بود.[٦] نزديك ترين صورت ضبط شده به اين كلمه ـ كه در فرهنگها آمده باشد ـ «نزهان» است، به معنى دور كردن شتران از آب (نزه)، و قريب به آن مصدرهاى: نزيدن، تزيدن، نژيدن، و تريدن است كه جملگى در معنى «بيرون كشيدن» و «برآوردن» به كار رفته اند.[٧] بقره (٢) آيه ١٥٨.