مجموعه مقالات كنگره شيخ ابوالفتوح رازي - جمعي از فضلا و نويسندگان - الصفحة ١٨
«تذكّر» ويژه اولوا الالباب است: «كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ» [١] ؛ «كتابى است مبارك كه بر تو نازل كرديم تا در آن تدبر كنند و بايد پند گيرند صاحبان خرد». همگان ـ از عوام تا خواص ـ مى توانند در قرآن بينديشند و تفسير آن را بشنوند. از اين ميان، اولوا الالباب بايد علاوه بر تدبر، به مقام تذكر نيز باريابند. تدبر، مقدمه تذكر است و زاينده آن. بنابراين آنان كه تدبّر مى كنند، تذكر مى يابند و متذكران، صاحبان خرد ناب اند. «لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ» ، هم بدان معنا است كه آنان بايد پند گيرند و هم بدين مفهوم است كه آنان كه پند مى گيرند، اولوا الالباب اند. بدين رو همه نفوس انسانى مى توانند از راه تدبر به تذكر دست يازند و از آن، به رتبه اولوا الالباب برسند. كوتاه سخن آنكه نخستين و مهم ترين برهان بر جامعه گرايى، متن قرآن و دعوت هاى آن به فهم و تدبر همگانى است. بنابراين اگر مفسرى در اثر تفسيرى خود روى سخن با مردم داشت و براى آنان نوشت، به راهى رفته است كه اگر چه همراهانِ بسيارى ندارد، اما به خطا نيز نرفته است. به واقع، نبايد پرسيد چرا پاره اى از مفسران، قرآن را عمومى كرده اند و مخاطبان خود را از ميان مردم برگزيده اند؛ سؤالِ منطقى تر آن است كه بپرسيم: چرا بسيارى از تفسيرنويسان براى اهل فن و تخصص نوشته اند و از كوشش آنان، مردم را نصيب چندانى نيست؟ ١ ـ ٢. غير از مفاد و دعوت هاى قرآن، ابوالفتوح رازى انگيزه هاى ديگرى نيز براى جامعه گرايى داشته است. فرم، قالب، زبان و بخش هايى از مفاهيم تفسيرى روض الجنان، به خوبى نشان مى دهد كه مؤلف آن، نظر به مردم نيز داشته است و يا
[١] نحل : آيه ٤٤. نيز ر.ك: بقره (٢): آيه ١٥١ و آل عمران (٣): آيه ١٦٤.[٢] ر.ك: رضا بابايى، قرآن كتاب زندگى، انتشارات هجرت، سال ١٣٧٨.[٣] ص (٣٨): آيه ٢٩.[٤] ر.ك: روض الجنان و روح الجنان، تصحيح ياحقى، ج ١، ص چهل و دو.[٥] ر.ك: روض الجنان و روح الجنان، ص چهل و دو.[٦] ر.ك: الفهرست، ص ٤٥.[٧] رياض العلماء، ج ٢، ص ١٦١.[٨] ر.ك: خبرنامه كنگره، زندگينامه ابوالفتوح، ش ١، ص ١١ ـ ١٠.[٩] دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ١، ص ١١٣.[١٠] همان، ص ١١٣، ستون دوم.[١١] احمدى احمدى بيرجندى، گزينه روض الجنان، انتشارات آستان قدس رضوى، ص ١٥.[١٢] روض الجنان...، ياحقى، ج ١، ص ٢.