منهج اليقين (شرح نامه امام صادق عليه السلام به شيعيان) - گلستانه، سید علاء الدین - الصفحة ٣٢١ - لزوم خويشتن دارى در هنگام غضب
كرد، ديد كه طشت پيدا شده. گفت: آنچه خداى تعالى فرموده بود، كردم؛ و به راه افتاد. مرغى ديد كه بازى شكارى از عقبِ او مىآيد. آن مرغ بر دور او بگرديدن در آمد. گفت: خداوند، مرا امر كرده كه اين را قبول كنم. آستين خود را گشوده تا مرغ به اندرون رفت. باز، با او به سخن درآمده، گفت: شكار مرا گرفتى و من، چند روز است كه از عقب او افتادهام. با خود گفت[١]: خداوند من فرموده كه اين را نااميد نكنم. پس، از ران خود، پارهاى جدا كرد و به او داد و به راه افتاد. گوشت مُردهاى ديد گنديده و كِرم در او افتاده. گفت: خداوند من، فرموده كه از اين بگريزم. پس از او گريخت و باز گشت.
در خواب ديد كه گويا كسى به او مىگويد: به جا آوردى آنچه تو را به آن[٢]، امر فرموده بودند.
پس آيا مىدانى كه هر يك، چه چيز بود؟ گفت: نمىدانم. گفت[٣]: آن كوه كه ديدى، خشم و[٤] غضب بود. به درستى كه بنده، وقتى كه او را خشم و غضب گرفت، خود را نمىبيند و مرتبه خود را نمىشناسد از شدّت غضب، و وقتى كه خود را محافظت كرد و قدر و اندازه خود را دانست و خشم خود را فرو نشاندْ، آخرش مثل لقمهاى است خوشطعم كه خوردى. و آن طشت طلا كه ديدى، عمل صالح است كه بنده، هرچند خوبى خود را پنهان كند و اظهار ننمايد، خداى تعالى، آن عمل صالح را بر مردم، ظاهر مىسازد تا باعث زينت او باشد و با وجود آن ثوابى كه در خزانه كَرَم براى او ذخيره ساخته، در آخرت به او عطا مىكند. و آن مرغ كه ديدى، مردى است كه از راه نصيحت و خيرخواهى پيش تو مىآيد. نصيحت او را مىبايد قبول كنى. و آن بازِ شكارى، مردى است كه از براى حاجتى نزد تو مىآيد. مىبايد كه او را نااميد نسازى. و آن گوشتِ گنديده، غيبت و بدگويىِ مردم است. از او مىبايد بگريزى.[٥]
[١]. ب:+« كه».