مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٢٠ - در بیان بعضی از قضایای غیر واقعیّه در جریان کربلا
· و در صفحه [١٨٦ تا] ١٨٧، حکایت ظریفی را نقل میکند که یک ملاّی ده، هنگام روضهخوانی در بالای منبر، سنگ بر مردم میزد که گریه کنند.[٢]
· و در صفحه ١٨٧ تا ١٩٦، مطالبی راجع به ادلّۀ تسامح در سنن و أخبار مَن بَلَغ آورده و بحثی بلیغ نموده است.
· و در صفحه ١٩٣ عروسی قاسم و قصّه زعفرجنّی، و به طور کلّی کتاب روضه کاشفی را ردّ کرده است.
[١]* ”امّا من, پس در خود قوّۀ اقامۀ شروط روضهخوانی را نمیبینم, آن را ترک میکنم؛ و هر که مرا تصدیق میکند سزاوار است او نیز دست از آن بکشد.“
با آنکه سالیانه مبالغ خطیری از این راه به او میرسید از آن چشم پوشیده، دست از روضهخوانی کشید.» (محقّق)
[٢]ـ لؤلؤ و مرجان, محدث نوری (ره) ص ١٨٦:
«و از طرایف حکایات مناسب این مقام, آنکه: یکی از ثقات اهل علم یزد, برای من نقل کرد که: وقتی, از یزد پیاده رفتم به مشهد مقدّس, از آن راه بیابان که مشقّت بسیار دارد؛ در سیر منازل وارد قریهای از دهکدههای خراسان شدم.
قریب به نیشابور, چون غریب بودم رفتم به مسجد آنجا. چون مغرب شد اهل ده جمع شدند و چراغی روشن کردند, پیشنمازی آمد و نماز مغرب و عشا را به جماعت کردند؛ آنگاه پیشنماز رفت بالای منبر نشست.
پس خادم مسجد دامن را پر از سنگ کرد و برد بالای منبر نزد جناب آخوند گذاشت؛ متحیّر ماندم برای چیست! آنگاه مشغول روضهخوانی شد. چند کلمه که خواند, خادم برخاست و چراغ را خاموش کرد؛ تعجّبم بیشتر شد!
در اینحال دیدم بنای سنگ انداختن شد از بالای منبر بر آن جماعت, و فریادها بلند شد, یکی میگوید: ای وای سرم, دیگری فریاد از بازو, و سیّمی از سینه و هکذا؛ گریهها و شیونها بلند شد.
قدری گذشت، سنگ تمام و آخوند مشغول دعا شد و چراغ را روشن کردند, مردم با سرو صورت خونین و دیدههای اشکبار رفتند.
پس به نزد پیشنماز رفتم و از حقیقت این کار شنیع پرسیدم, گفت: ”روضه میخوانم و این جماعت به غیر از این قِسم عمل، گریه نمیکنند؛ لابد باید به این نحو ایشان را بگریانم.“» (محقّق)