مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١١٩ - در بیان بعضی از قضایای غیر واقعیّه در جریان کربلا
[١]* رسید و به آن معظّمه از جانب آنجناب گفت که:
”جمعی از گناهکاران امّت به تو پناه آوردهاند, ایشان را روانه کن که به حساب ایشان برسیم.“
پس آن مخدّره اشاره فرمود؛ که موکلان از هر طرف رسیدند, و ما را به موقف حساب کشاندند.
در آنجا منبری دیدیم بسیار بلند که پلّههای زیادی داشت, و سیّد أنبیاء صلّی الله علیه و آله بر بالای آن نشسته و أمیرالمؤمنین علیه السّلام بر پلّه اوّل آن ایستاده و مشغول است به رسیدن حساب خلایق؛ و آنها در پیشروی آن حضرت صف کشیده. چون نوبت حساب به من رسید، مرا مخاطب کرد و به نحو سرزنش و توبیخ فرمود:
”چرا ذلّت فرزندم حسین را خواندی و او را به مذلّت و خواری نسبت دادی؟!“
پس در جواب متحیّر شدم و جز انکار چاره ندیدم؛ پس منکر شدم که نخواندم. پس دیدم دردی به بازویم رسید, گویا میخ آهنی در آن فرو رفته. ملتفت شدم به طرف خود, مردی را دیدم که در کَفَش طوماری است؛ آن را به من داد گشودم دیدم صورت مجلس من در آن بود, و در هرجا هروقت هرچه خوانده بودم در آن ثبت شده بود, و از آنجمله همان فقره که از من سؤال کردند.
پس حیله دیگر به خاطرم آمد گفتم: ”مجلسی ـ رحمه الله ـ آن را در جلد دهم بحار ذکر کرده.“ پس به یکی از خدام حاضرین فرمود: ”برو از مجلسی آن کتاب را بگیر!“
پس ملتفت شدم دیدم از طرف راست منبر صفوف بسیار است که اوّل آن جنب منبر و آخر آن خدای داند که به کجا منتهی میشود! و هر عالمی مؤلّفاتش در پیش رویش گذاشته؛ شخص اوّل در صف اوّل مرحوم مجلسی است.
چون رسولِ حضرت پیغام را به او رساند, در میان کتب آن کتاب را برداشت به او داد، گرفت، آورد, اشاره فرمود به من دهد. گرفتم و در بحر تحیّر فرو رفتم؛ زیرا که غرض از آن حیله و افتراء خلاصی از آن مهلکه بود.
پس پاره اوراق آن را بیهوده بهم زدم؛ در آنحال حیلۀ دیگر به خاطرم آمد و گفتم: آن را در مقتل حاجی ملاّصالح برغانی دیدم. باز به خادمی فرمود: ”برو به او بگو کتاب را بیاورد!“ و رفت و گفت.
در صف ششم یا هفتم, شخص ششم یا هفتم, حاجی مذکور بود؛ کتاب را خود برداشت و آورد. پس امر فرمود آن فقره را در آن کتاب پیدا کنم. دو مرتبه خوف برگشت و مضطرب شدم و راه چاره از هر طرف بسته شد؛ بیهوده مشغول برگرداندن اوراق بودم با قلب هراسان.
تا آنکه میگوید چون از خواب بیدار شد جماعتی از اهل صنف خود را جمع کرد و آنچه در خواب دیده بود نقل نمود و گفت: *