جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٥٤٢ - فهرست تفصیلی
آن است که اول، صاحبخانه مشغول خوردن غذا شود، ابراهیم بسم الله گفت و مشغول خوردن شد. پیرمرد بدون این که نام خدا را ببرد شروع به خوردن غذا کرد.
ابراهیم فهمید که آن مرد کافر است، روی خود را از او برگرداند و به او بیتوجهی کرد؛ یعنی اگر از اول میدانستم کافر هستی، دعوتت نمیکردم. پیرمرد هم غذا را نخورد و بر شتر خود سوار شد و به مقصد خود روانه شد.
از جانب خداوند به ابراهیم خطاب رسید: ای ابراهیم! بهترین نعمتها که نعمت حیات است به این پیرمرد کافر دادهام، صد سال است که او را روزی دادهام ، تو یک لقمه نان را از او دریغ داشتی؟ برو و او را بیاور و از او عذر خواهی کن تا با تو غذا بخورد. بسیار زشت است که انسان رفتاری کند که مهمان غذا نخورده از سر سفره رنجیده برخیزد و برود.
ابراهیم به دنبال پیرمرد رفت و از او عذر خواهی کرد و گفت: بیا برویم، من گرسنهام تا تو نیایی غذا نمیخورم، میخواهی بسم الله بگو میخواهی نگو. پیرمرد پرسید: تو اول من را راندی، چه باعث شد که آمدی و من را بدین حال به منزل آوردی و عذرخواهی میکنی؟
ابراهیم گفت: خدای تعالی من را عتاب کرد و درباره تو فرمود: من صد سال است او را روزی داده و باز هم میدهم، تو یک ساعت تحمل او را نداشتی و او را رنجاندی؟ برو او را راضی کن و از او عذر بخواه و او را به منزل بیاور و از او توقع بسم الله گفتن نداشته باش. پیرمرد اشکش جاری شد و گفت: عجب! آیا خدا اینگونه با من معامله میکند؟! ای ابراهیم دینت را بر من عرضه کن. آن پیرمرد توبه کرد و خداپرست و موحّد شد. [١]
[١].[٨٦٠] اصول دین، شهید آیت الله دستغیب، ص ٣١ .