جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٣٤٣ - ٣ پیامبر اکرم٦٥٠١٨ الگو برای همه دوران تاریخ
دیدار ما شوی، من را ببینی و کلید ملاقات و دیدار من را پیدا کنی، به بازار تبریز بیا، درون بازار پیرمردی است که قفلساز است. من گاهی به مغازه آن پیرمرد میروم.
از خواب بیدار شد و گفت: الحمدالله در عالم رؤیا خدمت آقا رسیدیم، آدرس را هم که آقا به من داد. بالاخره وسایل را جمع کرد و مهیای سفر تبریز شد، سراغ بازار قفلفروشان را گرفت. تا وارد مغازه پیرمرد شد دید پیرمرد نشسته و جوان نورانی هم کنار پیرمرد نشسته و با یکدیگر مشغول صحبت هستند. غافل از این که این آقای جوان حضرت حجتf است.
وارد مغازه شد و بعد از عرض سلام، کنار جوان نشست ناگهان پیرزنی وارد شد و سلام کرد و گفت: آقا ببخشید این قفل را از من چند میخرید؟ پیرمرد قفل را نگاه کرد و گفت: مادر اگر میخواهی این قفل را تعمیر کنم یک شاهی از تو میگیرم و بعد ارزش آن نه یا ده شاهی میشود. اگر میخواهی قفل را همین طور بفروشی قیمتش هشت شاهی است، من از تو به هفت شاهی میخرم، یک شاهی استفاده برای من. پیرزن گفت: من را مسخره میکنی؟
پیرمرد گفت: پناه به خدا میبرم از تمسخر شما (أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ) پیرزن گفت: از اول بازار تا اینجا این قفل را به هر مغازهای بردم بیش از دو شاهی از من نخریدند، تو به هفت شاهی از من میخری؟ پیرمرد گفت: دروغ نمیگویم، قفل را بده، پولش را بگیر. قفل را گرفت و هفت شاهی به پیر زن داد.
بعد از رفتن پیرزن، آن جوان نورانی که در مغازه غفلساز نشسته بود، رو به مسافر نجف کرد و فرمود: فلانی! چند نفر از مغازهداران مثل این پیرمرد سراغ داری که اینقدر اهل انصاف باشند، سر مردم کلاه نگذارند، طالب دنیا نباشند؟ گفتم: آقا من یک نفر هم سراغ ندارم، این اولین کسی است که میبینم این قدر با انصاف است.