جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٣٦٤ - ٣١ الگوهای آسمانی، وارثان کمالات رسول اللهb
سپس او را توسط بلال به خانه دخترش فاطمه فرستاد، پيرمرد از پشت در صدا زد: سلام بر شما اى خانواده پيامبر كه فرشتگان در خانه شما رفت و آمد میكنند، خانه شما محل فرود جبرئيل است. فاطمه جواب سلام را داد و فرمود: كيستى و از كجا آمدهاى؟ عرض کرد: پيرمرد گرسنه و برهنهای هستم و از راه دور آمدهام، خدا شما را رحمت كند!
با این که سه روز على و فاطمه و رسول خداﷺ غذای چندانی نخورده بودند. فاطمه به منزل نظرى انداخت و پوست گوسفندى را كه حسن و حسين روى آن میخوابيدند برداشت و به پيرمرد داد سپس عذر خواهى كرد كه چيز ديگرى ندارد. «این جریان ظاهراً مربوط به زمانی بوده که آن بزرگواران در شرائط سخت اقتصادی بسر میبردند.»
پيرمرد گفت: اى دختر محمّد من از گرسنگى مینالم، شما پوست گوسفند به من میدهید! اين پوست گوسفند را چه كنم، فاطمه ناراحت شد و دست در گردن انداخت و گردنبند خود را كه به تازگى دختر عمويش «دختر حمزه بن عبدالمطلب» به او هديه داده بود، از گردن باز كرد و به پيرمرد داد و فرمود: آن را بفروش، شايد خداوند عوض بهترى به تو بدهد.
پيرمرد گردنبند را گرفت و به مسجد برگشت و گفت: يا رسول الله! دخترت اين گردنبند را به من داد. در اين هنگام عمار ياسر عرض كرد: يا رسول الله! اجازه فرماييد اين گردنبند را من خريدارى كنم. پيامبر فرمود: اگر در خريد اين گردنبند جن و انس شريك شوند، خداوند هيچ يك از آنها را به آتش نمیسوزاند.
عمار به پيرمرد گفت: آن را چند میفروشى، گفت: به سير شدن با نان و گوشت و يك برد يمانى كه خود را بپوشانم و با آن نماز بخوانم و يك دينار كه زاد و توشه راه من باشد.