جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٤٠ - ٤٦ در دنيا اهل خير و مطیع دستورات الهى بودم
شخص خريدار به برده فروش گفت: من اين غلام را نمیخواهم، غلام ديگرى بياور. غلام ديگرى را آورد. مرد خريدار به آن غلام گفت: نام تو چيست؟
غلام گفت: هر نامی كه تو بگذارى. مرد گفت: خوراكت چيست؟ غلام گفت: آنچه تو عطا كنى، مرد دوباره گفت: چه لباسى میپوشى؟ غلام گفت: هر لباسى كه تو به من بپوشانى، مرد گفت: چه كاره هستى؟ غلام گفت: هر دستورى كه تو بفرمایى. مرد گفت: چه چيز را اختيار مینمایى؟ غلام گفت: من بنده هستم بنده كه از خود اختيارى ندارد. مرد گفت: اين بنده حقيقى است و اين بنده را بايد خريد!!حالِ ما هم در مقابل خالق هستی بايد همانند اين بنده، باشد. [١]
٤٤. بندگی خدا در سایه خدمت مستمرّ به پدر و مادر
در نجف اشرف مردی بود كه پدر پيرى داشت و در خدمتگذارى به او هرگز كوتاهى نمیكرد، تا آنجا كه آفتابه مستراح پدرش را خود میبرد و منتظر میماند تا از مستراح خارج شود و او را به منزل برساند. او هميشه در خدمت پدر بود، جز شبهاى چهارشنبه كه به مسجد سهله میرفت و به خاطر اعمال مسجد سهله و شب زندهدارى در مسجد نمیتوانست در خدمت پدر باشد از این جهت پس از مدّتى آن را هم ترك كرد و به مسجد سهله نمیرفت.
از او پرسيدند: چرا رفتن به مسجد سهله را ترك نمودى؟ در پاسخ گفت: چهلشبِ چهارشنبه به آنجا رفتم، آخرين شب چهارشنبه، نتوانستم ظهر حركت كنم لذا نزديك غروب به راه افتادم، مختصری راه رفتم که شب شد و من تنها به راه خود ادامه دادم. يك سوم راه مانده بود و هوا هم بسيار تاريك بود که ناگاه عرب اسبسواری را ديدم که به سوى من میآيد همين كه به من رسيد با زبان عربى به من
[١].[٦٠] تفسیر آسان، محمدجواد نجفی، ج ١، ص ٢١.