جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٤٣٣ - ٢٢ جریان تولّد سيد حميرى، عاشقِ دلباخته اهل بيتb
٦. به خدا قسم دوست ندارم در پای محمّد خاری برود و من در سلامت باشم
عدهای از قبيله «عضل» و «قارة» كه ظاهرا با قريش همريشه بودند و در نزديكی مكّه سكنی داشتند به حضور رسول اكرم آمدند و عرض کردند: برخی از افراد قبيله ما اسلام را اختيار كردهاند، گروهی از مسلمانان را به داخل ما بفرستید تا دين، أصول و قوانين اسلام و قرآن را به ما بياموزند.
رسول اكرمﷺ شش نفر از اصحاب خويش را برای اين منظور همراه آنها فرستاد و رياست گروه را بر عهده مردی به نام مرثد بن ابیمرثد يا عاصم بن ثابت گذاشت. فرستادگان رسول خدا همراه آن هيئت كه به مدينه آمده بودند، روانه شدند تا در نقطهای كه محل سكونت قبيله هذيل بود رسيدند، ياران رسول خدا بیخبر از همه جا خوابیده بودند كه ناگاه گروهی از قبيله هذيل با شمشير به آنها حمله کرده و آنها را اسیر کردند. معلوم شد كه هيئتی كه به مدينه آمده بودند از اوّل قصد خدعه و کشتن آنها را داشتند.
صفوان بن اميه قرشی، یکی از اسراء را به نام زيد خريداری کرد تا به انتقام خون پدرش در جنگ أحد او را به قتل برساند. او را برای كشتن به خارج مكّه بردند، مردم قريش جمع شدند كه ناظر این جريان باشند، زيد را به قربانگاه آوردند، او با قدمهای مردانه جلو آمد و كوچکترين تزلزلی به خود راه نداد.
ابوسفيان يكی از ناظران معركه بود، فكر كرد از شرايط موجود در لحظات آخر حيات زيد استفاده كند، شايد بتواند يك إظهار ندامت و پشيمانی يا إظهار تنفّری نسبت به رسول اكرم از او بيرون بكشد، جلو رفت و به زيد گفت:
تو را به خدا سوگند: آيا دوست داشتی كه الان به جای تو گردن محمّد را میزديم و تو راحت به نزد زن و فرزندانت میرفتی؟ زيد گفت: سوگند به خدا كه دوست ندارم در پای محمّد خاری برود و من در خانه خود نزد زن و فرزندانم راحت نشسته