جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٥٤٤ - فهرست تفصیلی
القدس تاييد شدهاند بر این اعتقاد باقى میمانند. [١]
٤١. عاقبت شک
کوهنوردی میخواست از بلندترین کوهها بالا برود. او پس از سالها آمادهسازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود میخواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب، بلندیهای کوه را بالا رفت ولی هوا تاریک بود و مرد هیچ چیز را نمیدید. همه چیز سیاه بود ابر روی ماه و ستارهها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا میرفت ناگهان پایش لرزید و سقوط کرد در حال سقوط فقط لکههای سیاهی را مقابل چشمانش میدید.
همچنان سقوط میکرد، در آن لحظات تمام رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد. فکر میکرد مرگ چقدر به وی نزدیک است ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظه سکون چارهای برایش نماند جز آن که فریاد بزند خدایا کمکم کن! ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد: چه میخواهی.
گفت: ای خدا نجاتم بده! ندا رسید: واقعا باور داری که خدا میتواند نجاتت بدهد. گفت: البته که باور دارم. دوباره ندا رسید: اگر باور داری طنابی را که به دور کمرت بسته شده، پاره کن، یک لحظه سکوت... مرد راضی نشد طناب را قطع کند بلکه تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات روز بعد یک کوهنورد یخ زده را پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر با زمین
[١].[٨٦١] كمال الدين و تمام النعمة ، شيخ صدوق، ص ٤١٢، باب ٣٩ ح ٨.