جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٢٢١ - ٢٤ به امر الهی، سگ ولگرد هم پرستار میشود
رفت تا به کنار آب رسید. لاک پشتی آمد و آن عقرب را بر پشت خود سوار کرد و به آن طرف آب برد. من به دنبال آنها رفتم و دیدم جوانی خوابیده و ماری سیاه روی سینهاش نشسته است. عقرب مار را نیش زد و کشت من در دریای تعجب فرو رفتم و بر بالین آن جوان با صدای بلند این شعر را سرودم:
ای خفته مست، دوست، نگهبان جان توست
تو خفتــــهای به غفـــلت و حق پاسبـان توست[١]
٢١. ماموریّت اسب برای نجات مردم
آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی میفرمود: در یزد بازاری بود پر از جمعیت و طاقی داشت که مردم زیر آن اجتماع میکردند و به جهت ازدحام جمعیت، عابران به راحتی نمیتوانستند از آنجا عبور کنند.
روزی اسب چموشی از دست صاحبش رها شد و وارد بازار گردید و جمعیت بازار را پراکنده کرد و خودش هم فرار کرد. همین که زیر طاق از جمعیت خالی شد، یک دفعه طاق فرو ریخت مثل این که خداوند این اسب را مامور کرده بود که جمعیت را از زیر طاق متفرق کند. [٢]
٢٢. ماموریّت سگ برای نجات جوان
راننده جوانی دو مسافر را به صورت دربستی به روستایی در اطراف شهریار میبرد. پس از طی مسافتی آنها از راننده خواستند تا دقایقی خودرو را نگه دارد سپس با تهدید کردن راننده، لباسهای او را از تنش درآوردند و با چند ضربه چاقو پیکر نیمه جانش را به داخل یک چاه بیست متری انداختند و بعد از سرقت خودرو، از
[١].[٣٨٣] تفسیر ابوالفتح رازی، ج ٨، ص ٢١.
[٢].[٣٨٤] الکلام یجر الکلام، سید احمد زنجانی ج ١،ص .٢٧٩.