جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٢٣٤ - ٢ نتیجه بیتفاوتی نسبت به زشتیها
نكند. به راستى که آن روز براى ابراهیم و نیز مشركین روز شادمانى بود.
اما براى مشركان روز شادمانى بود از این جهت که عيد كهنسالى بود و برای برگزارى تشريفات عيد به دامنه كوه و مزارع سرسبز رفته بودند. اما براى قهرمان توحيد، عيد بىسابقهاى بود از این جهت كه مدّتها آرزوى رسيدن چنين روز فرخندهاى را داشت كه شهر را از بتپرستان خالى ببيند تا مظاهر كفر و شرك را درهم شكند.
آخرين دسته مردم از شهر خارج شدند. ابراهيم فرصت را غنيمت شمرد و با قلبى لبريز از ايمان و اعتقاد به خدا، وارد بتخانه شد، چوبهاى تراشيده و بىروحِ دور معبد را مشاهده كرد. غذاهاى زيادى كه بتپرستان به عنوان تبريك در معبد خود گذاشته بودند، توجه ابراهيم را جلب كرد. سراغ غذاها رفت، تكه نانى در دست گرفت و به عنوان تمسخر به بتها با اشاره گفت: چرا از اين غذاهاى رنگارنگ نمیخوريد؟
ناگفته پيداست خدايان مصنوعى مشركان، كوچكترين جنبشى نداشتند تا چه رسد كه بخورند؟ سكوت مرگبارى فضاى بزرگ بتكده را فرا گرفته بود ولى ضربات تبر شكننده ابراهيم كه بر دست و پاى و پيكر بتها وارد میساخت اين سكوت را در هم شكست.
تمام بتها را قطعه قطعه كرد به طورى كه تل بزرگى از چوب و فلز شكسته در وسط معبد پديد آمد. فقط بت بزرگ را سالم نگاه داشت و تبر را بر دوش آن نهاد. منظور او از اين كار اين بود كه میدانست مشركان پس از مراجعت از صحرا سراغ علت حادثه خواهند رفت و ظاهر قضيه را يك كار مصنوعى و بىحقيقت تلقى خواهند نمود زيرا باور نخواهند كرد كه صاحب اين ضربات، بت بزرگی باشد كه اساساً قدرت حركت و فعاليت ندارد در اين صورت ابراهيم میخواست از آن برای