جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ١٧٢ - ٤ ابراهيم
بىصبرى او آشكار شود. خداوند مزارع و گوسفندان ايّوب را در اختيار او گذاشت و همه به دست او نابود شدند، ولى اين امر كوچكترين اضطراب و ناراحتى را در دل ايّوب ايجاد نكرد و بلکه شكر گزاريش بيشتر شد.
شيطان كه خود را شكست خورده و بيچاره میديد، آخرين نيرنگ خود را بكار گرفت و از خدا خواست كه جسم ايّوب را گرفتار مرض و بيمارى كند و نعمت تندرستى را از او بگيرد، تا ايّوب در اثر بیماری، بىصبرى كند و ناسپاسى نمايد. ايّوب مريض شد ولى اين بلا هم مانند ساير بلاها، ايّوب را نلرزاند.
فقر و تهيدستى از يك طرف از دست رفتن فرزندان از طرف ديگر، مریضی از يك سوى، ايّوب را در فشار قرار داد مردم دنياپرستِ ظاهر بين كه از حقيقت ماجرا بىخبر بودند، اين بلاها را دليل بر گنهكارى و دور افتادن از مقام قرب پروردگار دانستند و با ايّوب قطع رابطه كردند.
ايّوب ناچار از شهر خارج شد و در بيرون شهر در گوشه بيابان مسكن گزيد و تنها كسی كه تا آخر به او وفادار ماند همسر مهربانش بود كه با رنج و زحمت، غذاى او را فراهم میساخت. چند سال گذشت و صبر و شكيبایى ايّوب شيطان را بيچاره كرد و هر روز که میگذشت از شکرگزاری و فرمانبری ایوب چیزی کاسته نمیشد. از این رو شیطان فريادی كشيد. همه فرزندان شیطان دور او جمع شدند و علت ناراحتى او را جويا شدند.
شیطان گفت: اين بنده خدا من را به زانو در آورده و در پيشگاه خدا شرمنده ساخته است. اينك شما را حاضر كردم كه من را در اين امر راهنمایى كنيد. گفتند، چرا حيله و نيرنگهایى كه در راه گمراهی امتهای گذاشته بكار بردهاى، بكار نمیبرى؟! شیطان گفت: تمام دامهاى من در مورد ايّوب بیاثر بوده است.
گفتند: پدرش آدم را به چه حيله از بهشت بيرون كردى؟ گفت: بوسيله همسرش