جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٤٣ - ٤٩ بنده واقعى!
جهنم؟ مرده گفت: من از كسانى هستم كه مورد رحمت و كرم خدا قرار گرفتهام و اكنون در بهشت «برزخى» هستم.
سلمان گفت: اى بنده خدا! مرگ را برايم توصیف كن و بگو مرگ را چگونه گذراندى و چه ديدى و با تو چه كردند!؟ مرده گفت: اى سلمان! به خدا سوگند اگر من را با قيچى ريز ريز میكردند از مشكلات مرگ برايم آسانتر بود. بدان كه من در دنيا از لطف خدا، اهل خير و نيكى بودم، دستورات الهى را انجام میدادم، قرآن میخواندم، در خدمت پدر و مادر بودم، در راه خدا سعى و كوشش داشتم، از گناه دورى میكردم، به كسى ظلم نمیكردم و شب و روز در كسب روزى حلال كوشا بودم تا به كسى محتاج نباشم.
در بهترين زندگى غرق نعمتها بودم كه ناگهان در بستر بيمارى افتادم چند روزى از بيماريم گذشت لحظات آخر عمرم رسيد. شخص تنومند و بد قيافهاى در برابرم حاضر شد و اشارهاى به چشمم كرد نابينا شدم و اشارهاى به گوشم كرد، كر شدم و به زبانم اشاره نمود لال شدم خلاصه تمام اعضاء بدنم از كار افتاد در اين حال صداى بستگانم بلند شد و خبر مرگم منتشر گرديد.
وحشت زده بودم که در همين موقع دو شخص زيبا آمدند، يكى در طرف راست و ديگرى در طرف چپ من نشستند و بر من سلام كرده و گفتند: ما نامه اعمالت را آوردهایم، بگير و بخوان! ما دو فرشتهاى هستيم كه در همه جا همراه تو بوده و اعمال تو را مینوشتيم. وقتى نامه اعمالم را خواندم خوشحال شدم اما با خواندن نامه گناهان به شدت غمگین شدم ولى آن دو فرشته به من گفتند: تو را مژده باد! نگران نباش! آيندهات خوب است.
سپس عزرائيل روحم را به طور كلى گرفت و صداى گريه اهل و عيالم بلند شد آنگاه عزرائيل روح من را همراه خودش برد و در پيشگاه خداوند راجع به اعمال