جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ١٤٨ - ١٥ امانتدار وجوهات و سهم امام
انتظار پرداخت آن را نداشت. آن گاه به من گفت: شاید این پول کم بود که برگرداندی اگر چنین است بیشتر به تو بدهم. گفتم: نه! میخواهم به مکّه بروم از این رو مایل بودم اول امانت شما را بازگردانم بعد به مکّه بروم.
پس از انجام اعمال حج به مدینه بازگشتم و به همراه عدهای خدمت امام صادق٧ رسیدم. چون من جوان و کم سن و سال بودم در آخر مجلس نشستم مردم سؤال میکردند و حضرت جواب میداد. همین که مجلس خلوت شد، نزدیک رفتم آن حضرت به من فرمود: کاری داشتی؟
عرض کردم: فدایت شوم! من عبدالرحمن پسر سیابه هستم. حضرت فرمود: حال پدرت چطور است؟ عرض کردم: از دنیا رفته است! امام صادق برای او طلب رحمت کرد سپس فرمود: آیا پدرت از مال دنیا چیزی به جای گذاشته است؟ گفتم: نه! چیزی از خود به جای نگذاشته است.
فرمود: پس چگونه به حج آمدی؟ من داستان رفیق پدرم و هزار درهمی را که من داده بود به عرض رساندم. امام مهلت نداد سخنم تمام شود در میان سخنم پرسید: هزار درهم پول آن مرد را چه کردی؟ عرض کردم: به صاحبش رد کردم. فرمود: آفرین! کار خوبی کردی. آن گاه فرمود: میخواهی تو را سفارش و نصیحتی کنم؟ عرض کردم: آری!
امام فرمود: همواره راستگو و امانتدار باش (عَلَیک بِصِدْقِ الْحَدیثِ وَ اَداءِ الاَمانَةِ تَشْرِک النَّاسَ فی اَمْوالِهِمْ) که اگر چنین باشی، در اموال مردم شریک خواهی شد «مردم به تو اطمینان داشته و اموالشان را به تو میسپارند و میتوانی از آنها پول قرض کنی» در این هنگام میان انگشتان خود را جمع کرد و فرمود: این چنین شریک آنها شوی. عبدالرحمن میگوید: من به سفارش حضرت عمل کردم و وضع مالیم خوب