جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٣ - غزل ٢٩٧ روى بنما و وجود خودم از ياد ببر
|
مخمور جام عشقم، ساقى! بده شرابى |
پر كن قدح كه بىمِىْ، مجلس ندارد آبى |
|
|
در انتظار رويت، ما و اميدوارى |
وز عشوه لبانت، ما و خيال و خوابى[١] |
|
|
حافظ! انديشه كن از نازكى خاطر يار |
برو از درگهش اين ناله و فرياد ببر |
|
بيت ختم هم شامل اعتراض به خودش مى باشد، كه ناله و فرياد را كم كن و يار را آزرده خاطر مساز و در واقع با اين بيان مى خواهد نزد محبوبش جايى باز كرده و بگويد: او از بس تو را دوست دارد، از آه و نالهات آزرده خاطر مى شود، اين همه ناله و فرياد مكن. در جايى مى گويد:
|
دلش به ناله ميازار و ختم كن حافظ |
كه رستگارى جاويد در كم آزارى است[٢] |
|
در جايى هم مى گويد:
|
فرياد حافظ اين همه آخر به هرزه نيست |
هم قصّه غريب و حديثى عجيب هست[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٧، ص ٤٢١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٢، ص ٧٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧١، ص ٨٥.