جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٠ - غزل ٢٨٨ الااى طوطى گوياى اسرار
گرى نمودن، و يا بىپروا رخساره نشان دادن است. در جايى مى گويد:
|
ساقى اندر قدحم باز مى گلگون كرد |
در مى كهنه ديرينه ما افيون كرد |
|
|
ديگران را مى ديرينه برابر مى داد |
چون به اين دلشده خسته رسيد افزون كرد |
|
|
اين قدح هوش مرا جمله به يكبار ببرد |
اين مى اين بار مرا پاك ز خود بيرون كرد[١] |
|
|
خرد، هر چند نقدِ كائنات است |
چه سنجد پيش عشق كيميا كار؟! |
|
|
سكندر را نمى بخشند آبى |
به زور و زر ميسّر نيست اين كار |
|
عقل با آن همه فضيلت و شهرتى كه در عالم از خود به جا گذاشته؛ كه:
٢١٤٢
«أَلْعَقْلُ يَنْبُوعُ الْخَيرِ.»
[٢]: (عقل، سرچشمه خير و خوبى است.- نيز
٢١٤٣
«كَفى بالْعَقْلِ غِنىً.»
[٣]: (عقل، براى غنى و بىنيازى بس است.)، كار عشق از او ساخته نيست؛ زيرا عشق كيميايى است كه هركس را ندهند. عقل راهنماست؛ كه:
٢٥١٥
«أَلْعَقْلُ آلَةٌ اعْطيناها لِمَعْرِفَةِ الْعُبُودِيَّةِ، لا لِمَعْرِفَةِ الرُّبُوبِيَّةِ.»
[٤]: (عقل، وسيله اى است كه براى شناخت عبوديت و بندگى به ما داده شده، نه براى شناخت ربوبيّت.- عشق، روشنگر و پرده بردارنده از رخسار حقيقت مطلق.
اسكندر ذوالقرنين با آن همه هوش و عقل و ذكاوت كه داشت، نتوانست از آب حيات بهره بگيرد و آن را بيابد «به زور و زر ميسّر نيست اين كار.».
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٠، ص ٢٢١.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب العقل، ص ٢٥٥.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب العقل، ص ٢٦٠.
[٤] - اثنى عشريّة، ص ١٩٧.