جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٧ - غزل ٢٩٨ ساقيا مايه شباب بيار
|
فروغ ماه مى ديدم ز بامِ قصر او روشن |
كه روى از شرم او خورشيد بر ديوار مى آورد |
|
|
خوش آن وقت وخوش آن ساعت كه آن زلف گره بندش |
بدزديدى چنان دلها كه خصم اقرار مى آورد![١] |
|
|
غم دوران مخور، كه رفت و نرفت |
نغمه بربط و رُباب بيار |
|
در اين بيت به خود و يا سالكين خطاب نموده و مى گويد: اى خواجه! و يا اى سالك! در فكر رو آوردن و پشت كردن دنيا، و از دست شده و نشده اين جهان مباش كه صفت اولياى خدا چنين است: «لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ، وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ»[٢]: (تا هرگز بر آنچه از دستتان رفته اندوهگين نگشته، و بر آنچه به شما عطا نموده، شادمان نگرديد.) در اين انديشه باش كه با اعمال صالحه خود الطاف حضرت دوست شامل حالت شود، و شور و شوق بيشترى در تو پيدا گردد و در نتيجه به مشاهدهاش دست يابى. در جايى مى گويد:
|
غم زمانه كه هيچش كران نمى بينم |
دواش جز مِىِ چون ارغوان نمى بينم |
|
|
دراين خمار كسم جرعه اى نمى بخشد |
ببين كه اهل دلى در جهان نمى بينم |
|
|
ز آفتاب قدح ارتفاع عيش بگير |
چرا كه طالع وقت آنچنان نمى بينم[٣] |
|
|
مىكند عقل، سركشىّ تمام |
گردنش را ز مِىْ طناب بيار |
|
اى دوست! با تمام وجود تو را مى طلبم و مى خواهم، ولى عقل در اين امر و اراده، با من همراهى نمى كند، از مِىْ مشاهداتت به او هم عنايت بنما تا به مستى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢١، ص ١٨٤.
[٢] - حديد: ٢٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٨، ص ٣١٥.