جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٥ - غزل ٢٧٥ آن يار كز او خانه ما جاى پرى بود
مىبينند حاصل عمرشان لحظاتى بوده كه در انس با دوست بسر برده اند و باقى، بى حاصلى و بىخبرى بوده است.
خواجه هم با اين بيت، شايد مى خواهد به چنين مطلبى اشاره بنمايد و بگويد: چه روزگار خوشى بود، لحظات انس با تو، اى دوست! به هرچه مىنگريستم جز خوبى و خير و جمال و كمال نمى ديدم؛ و چون از اين حال بيرون شدم جز ظلمت و ناراحتى و گرفتارى عالم طبيعت برايم مشهود نبود.
در واقع مى خواهد بگويد: محبوبا! وصال دوبارهام نصيب گردان، كه سخت در نگرانى بسر مى برم؛ كه:
٢٠٧٢
«إِلهى! ما أَلَذَّ خَواطِرَ الْإِلْهامِ بِذِكْرِكَ عَلَى الْقُلُوبِ! وَ ما أَحْلَى الْمَسيرَ إِلَيْكَ بِالْأَوْهامِ فى مَسالِكِ الغُيُوبِ! وَ ما أَطْيَبَ طَعْمَ حُبِّكَ! وَ ما أَعْذَبَ شِرْبَ قُرْبِكَ! فَأَعِذْنا مِنْ طَردِكَ وَإِبْعادِكَ، وَاجْعَلْنا مِنْ أَخَصِّ عارِفيكَ، وَأَصْلَحِ عِبادِكَ، وَأَصْدَقِ طائِعيكَ، وَأَخْلَصِ عُبّادِكَ.»
[١]: (بار الها! چقدر لذّت بخش است خاطرات يادت كه بر دلها الهام مى شود! و چه شيرين است به سويت آمدن با افكار و انديشه هايى كه در راههاى غيبى وجود دارد و چقدر طعم محبّتت خوش! و شراب قرب تو گواراست! پس ما را از راندن و دور نمودنت پناه ده، و ما را از خاصترين عارفان، و صالحترين بندگان، و راستترين اهل طاعتت، و خالصترين اهل عبادتت بگردان.) لذا مى گويد:
|
خوش بود لبِ آب و گل و سبزه و ليكن |
افسوس! كه آن سرو روان، رهگذرى بود |
|
كنايه از اينكه، هنگامى با مظاهر عالم انس خوشى داشتم، كه يار را با آنها جلوه گر مى ديدم. افسوس! كه ديدارش ناپايدار بود. ديگر مرا چه فايده؟ كه با گل و ريحان و آب و سبزه و مظاهر اين عالم انس بگيرم.
بخواهد بگويد:
٢٠٧٣
«إِلهى! ... لَوْعَتى لا يُطْفِئُها إِلّا لِقائُكَ، وَشَوْقى إِلَيْكَ لا يَبُلُّهُ إِلّا النَّظَرُ إِلى
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥١.