جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤ - غزل ٢٤٣ مژده اى دل كه مسيحا نفسى مى آيد
زودتر حجابهاى عالم كثرت را از ديده دلم برطرف نما، تا از ديدن جمالت و قرب و وصالت حيات تازه بيابم، كه:
١٨٢١
«إلهى! أُطْلُبْنى بِرَحْمَتِكَ، حَتى أَصِلَ إِلَيْكَ، وَاجْذِبْنى بِمَنِّكَ، حَتّى أُقْبِلَ عَلَيْكَ.»
[١]: (معبودا! با رحمتت مرا بسوى خود بطلب، تا به وصال تو نايل آيم، و با منّتت مرا جذب نما، تا بر تو روى آورم.) به گفته خواجه در جايى:
|
كسى به كوى وىام كاشكى نشان مى داد! |
كه تا فراغتى از باغ و بوستان بودى |
|
|
به رُخ، چو مهرِ فلك بىنظير آفاق است |
به دل، دريغ كه يك ذرّه مهربان بودى![٢] |
|
|
يار دارد سرِ صيد دل حافظ، ياران! |
شاهبازى، به شكار مگسى مى آيد |
|
خواجه در بيت ختم باز مى گردد به بيان صدر غزل و مى گويد: دوست قصد مرا كرده و مى خواهد از تعلّق به عالم طبيعىام جدا سازد و به وصالش نائل گرداند و به قربش راه دهد. شاهبازى به شكار مگسى مى آيد. من كجا و او!.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٦، ص ٣٩٨.