جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٨ - غزل ٢٥٤ مژده اى دل كه دگر باد صبا باز آمد
بياييد و نواى عاشقانه برآريد و با وجد و شعف به خوانندگى بپردازيد.
١٩١١
«إِلهى! ما أَلَذَّ خَواطِرَ الْالْهامِ بِذِكْرِكَ عَلَى الْقُلُوبِ! وَ ما أَحْلَى الْمَسيرَ إِلَيْكَ بِالْأَوْهامِ فى مَسالِكِ الْغُيُوبِ! وَ ما أَطْيَبَ طَعْمَ حُبِّكَ! وَ ما أَعْذَبَ شِرْبَ قُرْبِكَ! فَأَعِذْنا مِنْ طَرْدِكَ وَإِبْعادِكَ.»
[١]: (بار الها! چه لذّت بخش است خواطرى كه به يادت بر دلها الهام مى شود! و چه شيرين است با خاطره ها در راههاى غيبى به سوى تو رهسپار شدن! و چه لذيذ است طعم محبّتت! و چه گواراست شربت قربت! پس ما را از راندن و دور ساختنت پناه ده.)
|
لاله، بوىِ مِىِ نوشين بشنيد از دم صبح |
داغْ دل بود، به امّيد دوا باز آمد |
|
كنايه از اينكه: دل ما كه داغ عشق و محبّت جانان گرفته و خونين گشته بود، چون وقت صبح، نسيم ها و نفحات الهى وزيدن گرفت و بوى شراب گواراى وصال را استشمام نمود، به اميّد رسيدن به داروى خويش از افسردگى در آمد.
در جايى مى گويد:
|
چو باد، عزمِ سر كوى يار خواهم كرد |
نَفَس، به بوى خوشش مشكبار خواهم كرد |
|
|
هر آبروى كه اندوختم ز دانش و دين |
نثار خاكِ رَهِ آن نگار خواهم كرد[٢] |
|
|
عارفى كو؟ كه كند فهم، زبانِ سوسن |
تا بپرسد كه چرا رفت و چرا باز آمد |
|
آرى، تا عاشق، خويش را در مقابل جمال محبوب به كلّى نبازد، قابليّت ديدار دائمىِ او را نخواهد يافت. و تا شعلههاى وصل جانان گاه گاهى به عاشق نرسد و به هجران مبتلا نگردد، آمادگى براى گذشتن از خود و خوديّت پيدا نخواهد كرد. و چون پس از هجران به لذّت ديدار دوست نايل شد، از گذشتن آنچه گمان مى كرد از خود است، مضايقه نخواهد نمود؛ بلكه مى توان گفت: روزگار هجران، از عاشق هر.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٧، ص ١٣٩.