جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩١ - غزل ٢٦٦ هماى اوج سعادت به دام ما افتد
معراج، تابِ همراهى با رسول اللَّه ٦ ممكن نشود، چگونه سلام و پيام مرا كه از خاكم مى پذيرى و مورد عنايت قرار خواهى داد؟!.
كنايه از اينكه: بارگاه تو از ما فنا و نيستى مى خواهد و تا ما، و سلام ما، و هستى ما، در ميان است، تو را به ما عنايتى نخواهد بود؛ كه:
٢٧٩٠
«إِلهىِ! تَرَدُّدى فِى الْآثار يُوْجِبُ بُعْدَ الْمَزار، فَاجْمَعْنى عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُنى إِلَيْكَ.»
[١]: (بار الها! تماشا و وا ماندن در آثار و مظاهر، موجب تأخير و دير دست يافتن به ديدارت مى شود؛ پس با بندگيى كه مرا به تو برساند، تصميم را بر خود متمركز گردان.)
|
چو جان فداى لبت شد، خيال مى بستم |
كه قطره اى ز زلالت به كام ما افتد |
|
|
خيال زلف تو گفتا: كه جان وسيله مساز |
كزين شكار، فراوان به دام ما افتد |
|
خلاصه آنكه: اى دوست! من گمان مى كردم با فدا كردن جان و ديدن فناى خويش در پيشگاهت، مىتوان جرعه اى از آبِ حيات بخشت آشاميد و به بقاء و زندگى ابد نائل گشت؛ ولى زلف و كثرات عالم خيالى به من اشاره كردند كه جان فشانان بسيارى چون تو در دام ما افتادند و آب حياتِ ابدى را نياشاميدند و تنها از طريق تجلّيات دوست بهرهمند شدند.
كسانى مى توانند از ما بهرهمند شوند كه جان را هم وسيله آب حيات گرفتن قرار نداده و به نيستى تام و فناى از فنا و خاكسارى مطلق رسيده باشند.
|
ملوك را، چو رَهِ خاكبوس اين در نيست |
كِىْ التفات جواب سلام ما افتد؟! |
|
آنجا كه پادشاهان عالم را به درگاه دوست من راه نباشد، كجا مرا و سلامم را.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.