جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٧ - غزل ٢٩٤ دلا چندم بريزى خون ز ديده شرم دار آخر
|
دعاى صبح وشام تو، كليدِ گنج مقصوداست |
به اين راه وروش ميرو، كه با دلدار پيوندى[١] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
دلم كه لاف تجرّد زدى، كنون صد شُغل |
به بوىِ زلف تو با باد صبحدم دارد[٢] |
|
|
چو باد از خرمنِ دُونان ربودن خوشه اى تا چند؟ |
زهمّت توشه اى بردار و خود تخمى بكار آخر |
|
كنايه از اينكه: اى سالكين! همواره چون باد از اين طرف به آن طرف رفتن و خوشه چينى از خرمن آنان كه از دون همّتى تنها به علوم ظاهرى اكتفا نمودهاند، تا كى؟ بياييد همّتى كنيد و توشه اى از عمل برگيريد و تخم معرفت را از حاصل خود در دل خويش بكاريد، تا ثمره و ميوه آن را بيابيد: كه:
٢١٧٦
«أَلشَّرَفُ عِنْدَ اللَّهِ سُبْحانَهُ بِحُسْنِ الْأعْمالِ، لا بِحُسْنِ الْأَقْوالِ.»
[٣]: (شرافت و بزرگوارى در نزد خداوند سبحان به اعمال نيكوست، نه به گفتارهاى زيبا.- همچنين:
٢١٧٧
«بِحُسْنِ الْعَمَلِ، تُجْنى ثَمَرةُ الْعِلْمِ، لا بِحُسْنِ الْقَوْلِ.»
[٤]: (با عمل نيكو مى توان ميوه علم را چيد، نه با گفتار زيبا.)، و نيز:
٢١٧٨
أَلْمَعْرِفَةُ نُورُ الْقَلْبِ.»
[٥]: (معرفت و شناخت [و نه دانش]، نور قلب است.- بالأخره،
٢١٧٩
«أَلْمَعْرِفَةُ، أَلْفَوْزُ بِالْقُدْسِ.»
[٦]: (معرفت، نيل به پاكى است.) در جايى مى گويد:
|
حاشا كه من به موسم گل تركِ مِىْ كنم! |
من لاف عقل مى زنم، اين كار كِىْ كنم؟ |
|
|
مطرب كجاست؟ تا همه محصول زهد و علم |
در كار بانگ بربط و آواز نى كنم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٠، ص ٤٠٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩١، ص ١٦٢.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب العمل، ص ٢٧٨.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب العمل، ص ٢٧٩.
[٥] ( ٥، ٦) غرر و درر موضوعى، باب المعرفة، ص ٢٤٢.
[٦] ( ٥، ٦) غرر و درر موضوعى، باب المعرفة، ص ٢٤٢.