جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٨ - غزل ٢٧٩ بوى مشك ختن از باد صبا مى آيد
|
بر ندارم دل از آن، تا نرود جان ز تنم |
گوش كن، كز سخنم بوى وفا مى آيد |
|
سخن من اين است كه دوست وجود مرا آميخته به عشق خود آفريد، من نيز به عشقش خواهم بود و خواهم رفت. اى آنان كه مرا بر اين كارم نمى ستاييد! اگر به سخنم گوش فرا داده باشيد، خواهيد دانست كه اين گفتارم، حكايت بر وفاى به عهد الَسْتى «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ، أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[١]: (و ايشان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟!) داشته و دارد و همواره، «بَلى، شَهِدْنا»[٢]: (بله، گواهى مى دهيم.) گو بوده و هستم و خواهم بود.
زيرا معشوق حقيقى من، نه معشوقى است كه بتوان از عشق او جدايى گرفت؛ كه:
٢٢١٧
«إِلهى! مَنْ ذَا الَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ، فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟! وَمَنْ [ذَا] الَّذى أَنِسَ بِقُرْبِكَ، فَابْتَغى عَنْكَ حِوَلًا؟!»
[٣]: (بار الها! كيست كه شيرينى محبّتت را چشيد و غير تو را خواست؟! و كيست كه به قرب تو انس گرفت و از تو روى برگرداند؟!) در جايى مى گويد:
|
عشقت نه سرسرى است، كه از سر بدر شود |
مهرت نه عارضى است، كه جاىِ دگر شود |
|
|
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم |
با شير اندرون شد و با جان بدر شود[٤] |
|
|
بس كه از اشك منت پاى فرو رفته به گِل |
مردمِ چشم مرا از تو حيا مى آيد |
|
محبوبا! در طلب تو آن قدر اشك از ديدگان خود ريختم تا تو را با من خاكى.
[١] - اعراف: ١٧٢.
[٢] - اعراف: ١٧٢.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٥، ص ١٨٦.