جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٥ - غزل ٢٩٩ شب قدر است و طى شد نامه هجر
|
من عمر در غم تو به پايان برم ولى |
باور مكن كه بىتو زمانى بسر برم |
|
|
درد مرا طبيب نداند دوا كه من |
بى دوست خسته خاطر و بادوست خوشترم[١] |
|
|
دلم رفت و نديدم روىِ دلدار |
فغان از اين تطاول! آه از اين زجر |
|
اقسوس! آنچه از خيالات و انديشه ها و خودبينى ها داشتم همه را در طريق عاشقى از دست بدادم، ولى دلدار عنايتى ننمود و رُخ به من ننمايانيد. اين چه مقام عزّ و جلالت و عظمت و تكبّرى است كه دوست من دارد، و نمى خواهد با بود او، كسى از خويش دم زند و مرا آزرده خاطر مى سازد؟! در جايى مى گويد:
|
ز سامانم نمى پرسى، نمىدانم چه سردارى |
به درمانم نمى كوشى، نمىدانى مگر دردم |
|
|
نه رأى است اينكه اندازى مرا بر خاك وبگذارى |
گذارى آر و بازم پرس تا گِرد سرت گردم |
|
|
ندارم دستت از دامن بجز در خاك آن دم هم |
چو بر خاكم گذار آرى به گِرْد دامنت گَردم[٢] |
|
|
برآاى صبح روشن دل! خدا را |
كه بس تاريك مى بينم شب هجر |
|
اى محبوب صاحب جمال من! واى صبح وصال عاشقان! طلوع كن، كه گرفتاران شب هجر را به تابش نور و جمالت اميدها، و در ظلمت هجران.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٥، ص ٢٩٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٦، ص ٢٩٦.