جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٣ - غزل ٢٩٥ ديگر ز شاخ سرو سهى، بلبل صبور
محروم نمايى. در جايى مى گويد:
|
خستگان را چو طلب باشد و قوّت نبود |
گر تو بيداد كنى شرطِ مروّت نبود |
|
|
ما جفا از تو نديديم و تو هم نَپْسَندى |
آنچه در مذهب ارباب مروّت نبود |
|
|
چو چنين نيك ز سر رشته خود بىخبرم |
آن مبادا كه مدد كارى و فرصت نبود[١] |
|
|
زاهد اگر به حور و قصور است اميدوار |
ما را شرابخانه قصور است و يار، حور |
|
اگر زاهد عبادات و اعمال خود را براى دست يافتن به حور و قصور بهشتى انجام مىدهد و به آن اميدوار است، ما را همان تجلّيات اسمائى و صفاتى و ذاتى جانان از طريق مظاهر بهشتى بس است و اميدوار به آنيم. زاهد، «لَهُمْ ما يَشاؤُنَ»[٢]: (هرچه بخواهند برايشان مهيّاست.) دارد، و ما هم آن داريم و هم «وَ لَدَيْنا مَزِيدٌ»[٣]: (و نزد ما افزونى است) را. چرا سالك در اين عالم عمر خود را به ياد دوست بسر نبرد تا با مظاهر بهشتى، «وَ لَدَيْنا مَزِيدٌ» را هم مشاهده نمايد؟! در جايى مى گويد:
|
آن كس كه به دست جام دارد |
سلطانىِ جم مدام دارد |
|
|
بيرون ز لب تو ساقيا! نيست |
در دَوْر، كسى كه كام دارد |
|
|
ما و مى و زاهدان و تقوى |
تا يار سر كدام دارد |
|
|
ذكر رخ و زلف تو دلم را |
وردى است كه صبح و شام دارد[٤] |
|
و در جايى مى گويد:
|
برواى زاهد! و دعوت مكنم سوى بهشت |
كه خدا در ازل از بهرِ بهشتم بسرشت |
|
|
لذّت از حور بهشت و لب حوضش نبود |
هركه اودامن معشوق خودازدست بِهَشْت[٥] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٥، ص ١٤٤.
[٢] - ق: ٣٥.
[٣] - ق: ٣٥.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٤، ص ١١٨.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٤، ص ٩٩.