جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٩ - غزل ٢٤٩ مرا مى دگر باره از دست برد
باز سخن خواجه با اهل غفلت است، مىخواهد بگويد: اى آنكه خود را سرگرم لهو و لعب دنيا نموده اى به دنبال معنويّت شو و چشم از كم و زياد اين عالم بپوش، و به ديده اعتبار و عبرت به عالم نظر كن، و در كسب معنويّت كوشا باش، و به نظر توحيد به موجودات بنگر، و خود را فراموش كن و به درياى بيكران احديّت بيفكن، تا چون بدن عنصرى را رها كردى و مُردى، مرگ برايت رَوْح و راحتى باشد؛ كه:
١٨٨٠
«أَفْضَلُ تُحْفَةِ الْمُؤْمِنِ، أَلْمَوْتُ.»
[١]: (برترين ارمغان براى مؤمن، مرگ است.- نيز:
١٨٨١
«لا مُريحَ كَالْمَوْتِ.»
[٢]: (هيچ چيز راحت كننده اى چون مرگ وجود ندارد.- همه برجستگان عالم به حيات ابدىات، در اين جهان و جهان ديگر ياد كنند و بگويند: فلانى نمرده.
|
شود مست وحدت ز جام الَسْت |
هر آن كو چو حافظ، مِىِ صاف خورد |
|
اين بيت شاهد خوبى بر اين است كه مراد خواجه از الفاظ و اصطلاحاتِ ابيات گذشته، معناى ظاهرى آنها نبوده. مىگويد: هركس چون من مِىِ صاف مشاهدات الَسْتى، بى شائبه آلودگى به عالم عنصرى را نوشيده باشد؛ كه:
«وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٣]: (و ايشان را بر نفوسشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟!)، در اين عالم جز دوست حقيقى را اختيار نخواهد كرد و به جهان آفرينش جز به نظر توحيد نخواهد نگريست و
٣١٥٠
«أَيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ حَتّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ؟!»
[٤]: (آيا براى غير تو ظهورى است كه براى تو نباشد، تا آن مُظِهر و آشكار كننده تو باشد؟!) خواهد گفت.
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الموت، ص ٣٧٠.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الموت، ص ٣٧٤.
[٣] - اعراف: ١٧٢.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.