جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٨ - غزل ٢٥٥ نقدها را بود آيا كه عيارى گيرند
شايد به دم عيسوى ايشان كه از خاكِ راه تو گرفتهاند، سرمه اى به چشم دلشان بكشند، تا ديده دل به رخسارت باز كنند. كنايه از اينكه: ما را از ديدارت محروم ننما.
در جايى مى گويد:
|
عمرى است تامن درطلب، هرروزگامى مى زنم |
دست شفاعت هرزمان، درنيكنامى مى زنم |
|
|
بى ماه مهرافروزخود، تابگذرانم روزخود |
دامى به راهى مى نهم، مرغى به دامى مى زنم |
|
|
تا بو كه يابم آگهى، ز آن سايه سَرْوِ سَهى |
گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامى مى زنم[١] |
|
|
حافظ! ابناى زمان را غمِ مسكينان نيست |
زين ميان گر بتوان، بِهْ كه كنارى گيرند |
|
حال كه از معاشرت و مصاحبت با ابناى زمان كارى پيش نمى رود و كسى غمخوار ما نيست، خوب است عزلت اختيار كنيم تا شايد با اين عمل از معنويّات و ديدار محبوب بهرهمند گرديم؛ كه:
١٩٢٢
«أَلْوُصْلَةُ بِاللَّهِ، فِى الْإِنْقِطاعِ عَنِ النّاسِ.»
[٢]: (وصول به خداوند، در قطع اميد نمودن از مردم حاصل مى شود.- همچنين:
١٩٢٣
«مَنِ انْفَرَدَ عَنِ النّاسِ، أَنِسَ بِاللَّهِ سُبْحانَهُ.»
[٣]: (هركس از مردم بريد و تنهايى گزيد، با خداوند سبحان انس گرفت.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٩، ص ٣٣٥.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب العزلة، ص ٢٤٩.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب العزلة، ص ٢٤٩.