جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٥ - غزل ٢٩٤ دلا چندم بريزى خون ز ديده شرم دار آخر
خواجه در عين اينكه در بيت مطلع غزل، خود را مورد خطاب قرار مى دهد، ولى مى خواهد سالكين را به موانع طريق و راه رسيدن به مقصد توجّه بدهد. شاهد بر اين بيان، ابيات ديگر اين غزل است. مىگويد:
|
دلا! چندم بريزى خون ز ديده؟ شرم دار آخر |
تو نيزاى ديده! خوابى كن، مرادِ دل برآر آخر |
|
آرى، مهمترين عواملى كه بشرِ عاشق را از توجّه به عالم اصلى خود و فطرت خدا خواهيش دور، و به فراق مبتلا مى سازد، دو چيز مى باشد: اوّل، خواطرى است كه از راه ديده و ديدنيها قلبش را آشفته مى نمايد؛ و ديگرى: تبعيّت از هواهاى نفسانى. از اين رو، به جهت رهايى از آن دو و دست يافتن به مقصود خود، بايد اشكى (كه از خون دل است) از ديدگان فرو ريزد، تا از كدورتهاى عالم طبع پاكيزه گردد و فراقش به وصال مبدّل شود.
خواجه هم مى خواهد بگويد: اى دل و عالم طبع و خيالىام! شرم كن از اينكه عمرى با تبعيت از هواهاى نفسانى و ديده به هر سو دوختن و آشفته ساختن من، ديدهام را به اشك بنشانى (براى زدودن آثار هواها). واى ديده! تو هم به خواب رو، تا از خواطر بِرَهَمْ و مراد خود را بيابم؛ كه:
٢١٧٠
«أَلْهَوى آفَةُ الْأَلْبابِ.»
[١]: (هوا و هوس، آفت عقلهاست.- همچنين:
٢١٧١
«أَلْهَوى شَريكُ الْعَمى.»
[٢]: (هوى و هوس، شريك كور باطنى و.
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الهوى، ص ٤٢٥.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الهوى، ص ٤٢٥.