جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٣ - غزل ٢٨٢ زهى خجسته زمانى كه يار باز آيد
است كه به پاى تير خدنگت جان نسپارد، و از صيد شدن به تير مژگان و جذبه جمالىات باك داشته باشد، و همواره در انتظار خدنگ جمالت نباشد، تا صيدت گردد؟! عمر خويش بدين اميد بسر مى بردم، تا شايد به رسم شكار ديگر بارم صيد نمايى. و بىقرارى و طپش دلم از آن است كه مبادا مرا هدف خدنگ خود قرار ندهى. در جايى مى گويد:
|
من ار چه هيچ ندارم، سزاىِ خدمتِ شاهان |
ز بهر كار صوابم قبول كن به غلامى |
|
|
اميد هست كه زودت به كام خويش ببينم |
تو شاد گشته به فرمان دهىّ و من به غلامى[١] |
|
|
مقيم، بر سر راهش نشستهام چون گَرْد |
به آن هوس، كه بر اين رهگذار باز آيد |
|
بدين آرزو كه شايد باز محبوب گذرى به من بنمايد و به ديدارش مرا بپذيرد، سر عبوديّت به خاكش مى سايم و مى گويم:
٢٢٤٧
«إِلهى! كَسْرى لا يَجْبُرُهُ إِلّا لُطْفُكَ وَحَنانُكَ ... وَغُلَّتى لا يُبَرِّدُها إِلّا وَصْلُكَ، وَلَوْعَتى لا يُطْفِئُها إِلّا لِقائُكَ، وَشَوْقى إِلَيْكَ لا يَبُلُّهُ إِلّا النَّظَرُ إِلى وَجْهِكَ، وَقَرارى لا يَقِرُّ دُونَ دُنُوّى مِنْكَ.»
[٢]: (بار الها! شكست و نقصانم را جز لطف و مهربانىات تدارك نمى كند ... و سوز درونم را جز وصالت فرو نمى نشاند، و سوز و گداز عشقم را جز لقايت خاموش نمى كند، و به اشتياقم به تو جز مشاهده رويت [اسماء و صفات] آب نمى پاشد، و قرارم جز در قرب به تو آرام نمى گيرد.) در جايى مى گويد:
|
دلم را شد سرِ زلف تو مسكن |
بدينسانش فرو مگذار و مشكن |
|
|
چو شمع ار پيشم آيى در شب تار |
شود چشمم به ديدار تو روشن |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢١، ص ٣٧٥.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩- ١٥٠.