جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٥ - غزل ٢٩٥ ديگر ز شاخ سرو سهى، بلبل صبور
|
غمش تا در دلم مأوى گرفته است |
سرم چون زلف او سودا گرفته است |
|
|
هماىِ همّتم عمرى است كز جان |
هواى آن قد و بالا گرفته است |
|
|
شدم عاشق به بالاىِ بلندش |
كه كار عاشقان بالا گرفته است[١] |
|
و يا منظور از بيت اين باشد: اگر مردم دنيا به عيش و كامرانى، و يا زاهد به رسيدن به نعمتهاى اخروى مسرور مى باشند، ما را همان غم عشق دوست بس است و مايه سرور. در جايى مى گويد:
|
ناصحم گفت: كه جز غم چه هنر دارد عشق؟ |
گفتم: اى خواجه غافل! هنرى بهتر از اين؟![٢] |
|
|
مِىْ خور به بانگ چنگ و مخور غصّه؛ ور كسى |
گويد تو را كه: باده مخور، گو: هُوَ الْغَفُور |
|
با نفحات و نسيمهاى رحمت دوست و فرصتهايى كه تو راست، به مراقبه و توجّه به حضرت دوست اشتغال داشته باش؛ كه:
٢١٨٢
«مَنْ وَجَدَ مَوْرِداً عَذْباً يَرْتَوى مِنْهُ فَلَمْ يَغْتَنِمْهُ، يُوشَكُ أَنْ يَظْمَأَ، وَيَطْلُبَهُ وَلَمْ يَجِدْهُ.»
[٣]: (هركس آبشخور شيرينى كه بتواند از آن سيراب شود، بيابد و مغتنمش نشمارد، بزودى تشنه شود و آب بجويد، ولى پيدا نكند.) و همچنين:
٢١٨٣
«إِنْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَيْرِ، فَإِنَّها تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ.»
[٤]: (فرصتهاى خير را مغتنم شماريد، كه مانند گذر ابرها درگذرند.)، و نيز:
٢١٨٤
«ذاكِرُ اللَّهِ مُجالِسُهُ.»
[٥]: (آن كه به ياد خداست، با او همنشين است)، و يا:
٢١٨٥
«ذاكِرُ اللَّهِ مُؤانِسُهُ.»
[٦]: (ذاكر خدا، انيس و مونس اوست.- با اين عمل، غم و غصّه بيهوده بود و نبودِ عالم طبع را از دل بركن. و چنانچه زاهد تو را بر اين طريقه گناهكار داند و منع نمايد، به او بگو: هوالغفور.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٥، ص ٨٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٥، ص ٣٥٢.
[٣] ( ٣، ٤) غرر و درر موضوعى، باب الفرصة، ص ٣٠٤.
[٤] ( ٣، ٤) غرر و درر موضوعى، باب الفرصة، ص ٣٠٤.
[٥] ( ٥، ٦) غرر و درر موضوعى، باب الذّكر، ص ١٢٤.
[٦] ( ٥، ٦) غرر و درر موضوعى، باب الذّكر، ص ١٢٤.