جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٩ - غزل ٢٩٧ روى بنما و وجود خودم از ياد ببر
|
سينهام ز آتش دل در غم جانانه بسوخت |
آتشى بود در اين خانه كه كاشانه بسوخت |
|
|
تنم از واسطه دورى دلبر بگداخت |
جانم از آتش هجر رخ جانانه بسوخت |
|
|
سوز دل بين كه ز بس آتش واشكم دل شمع |
دوش بر من زسر مهر چو پروانه بسوخت[١] |
|
و اشاره به مورد دوّم است بيت:
|
اشكم احرام طواف حرمت مى بندد |
گرچه از خون دل ريش، دمى طاهرنيست[٢] |
|
و نيز بيتِ:
|
ز گريه مردمِ چشمم، نشسته در خون است |
ببين كه در طلبت، حالِ مردمان چون است[٣] |
|
و اشاره به مورد سوّم است گفتار ديگرش:
|
گرچه وصالش نه به كوشش دهند |
آنقدراى دل! كه توانى بكوش[٤] |
|
و اشاره به مورد چهارم است:
|
آنچه زَرْ مى شود از پرتو آن، قلبِ سياه |
كيميايى است، كه در صحبتِ درويشان است[٥] |
|
و نيز بيت:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤، ص ٦٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٦، ص ١٠٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٦، ص ٩٤.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٨، ص ٢٦٤.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧، ص ٥٦.