جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٠ - غزل ٢٩٠ اى برده نرد حسن ز خوبان روزگار
خواجه را ابتلاى به غم هجران محبوب بر آن داشته تا در اين غزل در مقام توصيف وى برآيد، و در ضمن به دلدادگى و ثبات خود در عشقش اشاره بفرمايد.
مىگويد:
|
اى بُرده نَرْدِ حسن ز خوبانِ روزگار! |
قدّت به راستى چو سَهى سروِ جويبار |
|
معشوقا! اين تويى كه در حسن و جمال، سر آمد خوبان جهانى. چرا چنين نباشى؟
كه ايشان خوبى و جمال را از تو به عاريت گرفتهاند. بلكه خوبى آنان به توست، و براستى قيّوم عالَمى؛ كه: «لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ»[١]: (معبودى جز او كه زنده و پايدار [يا همه چيز به او پايدار] است نمى باشد.) در جايى مى گويد:
|
حسنت به اتّفاقِ ملامت جهان گرفت |
آرى به اتّفاق جهان مى توان گرفت |
|
|
مىخواست گل كه دم زند از رنگ و بوى تو |
از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
به حسنِ خلق و وفا كس به يار ما نرسد |
تو را در اين سخن انكار كار ما نرسد |
|
[١] - طه: ١١١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٧، ص ٨٢.